بوی گند نفرت در دل

 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند .

 فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

 معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

 بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا باخود حمل کنند شکایت داشتند .

 آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد  :این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید .

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

 

جملات برگزیده

زندگی ، یعنی بالا رفتن از سربالایی ، نه پایین آمدن از آن ، کسیکه پایین می آید زندگی را می بازد

می توانیم از سال ، قرنی بسازیم و می توانیم قرنی را در دقیقه ای بگنجانیم .

فقیر از برخی از نعمتهای دنیا محروم است ، خسیس از همه نعمتهای دنیا .

زمانی خود را شجاع بدانید که بعد از هر شکست لبخند بزنید .

سخن ، دارویی است که اندک آن سود دهد و بسیارش کشنده باشد

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند ، بهتر که سخن گویی و خاموشت کنند .

تنها چیزی که بین تمام مردم جهان از همان روز اول به مساوات تقسیم شد ، مرگ است .

عروس زندگی ، کار است که اگر بتوانی داماد این عروس شوی ، فرزندتان سعادت خواهد بود

در زندگی ، به چیزی اهمیت ندهید که بدون آن هم زندگی در جریان باشد .

کارتن خواب

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

 

 

 

پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسید
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم.
كمی آزرده و حیرتزده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم
مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد.
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید
بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی بارش بی وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد؟

 

 

لعنت بر شیطان

 به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز...

پاسخ مور

حضرت سلیمان بر گروهی از موران گذشت ، جملگی از برای خدمت حاضر شدند ، مگرموری که تلی از خاک پیش لانه اش بودو او چست و چالاک ، چون باد ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد .

سلیمان او را احضار میکند ومیگوید : با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی ، نتوانی این تل خاک را از پیش برداری . مورچه در پاسخ گفت : بر موری عاشقم ! او بر گرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است .میکوشم تا آنرا بر گیرم و به وصال برسم . اگر هم نتوانم ، دست کم اینست که مدعی دروغزن نیستم:

تو منگر در نهاد و بنیه ات من
نگه کن در کمال همت من
اگر این خاک گردد ناپدیدار
توانم گشت وصلش را خریدار
وگر از من بر آید جان در این باب
نباشم مدعی، باری و کذاب

(نقل از الهی نامه عطارنیشابوری)

عکس العمل شما در مواجهه با نا ملایمات زندگی چگونه است؟

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"

دستیابی به عشق

 

1-  باور داشته باشید که شما هم می توانید به یک رابطه دراز مدت ،رمانتیک و شگفت انگیز دست یابید.

2- فرد مناسب حال خود را تعریف کنید.

3- بیاموزید چگونه افراد ناشایست و نامناسب حال خود را شناسایی کنید.

4- با افراد نامناسب حال خود رابطه بر قرار نکنید.

5- خود را در محیطهایی قرار دهید که فرد مورد نظر شما در آنجا به فعالیت می پردازد.

6- بر ترس خود از آنکه طرد گردید و یا مجددا" تنها بمانید.

7- از وابستگی خودداری کرده و سعی کنید آزاد زندگی کنید.

اثرات مثبت دعا کردن در حق دیگران

فرانک لوباخ در اثر عالی خود بنام " دعا عظیمترین قدرت در دنیا " ، به روش جالبی اشاره دارد : او عنوان  می کند وقتی در خیابان قدم می زنیم، به همه ی کسانی که از کنار ما می گذرند" دعا برسانیم ". وی این روش را " نور افکنی " نام گذاشته است. او عابران را با دعا بمباران می کند و پیام عشق و دوستی به ایشان می رساند. می گوید گاهی افرادی که آنان را دعا می کند بر می گردند و به او لبخند می زنند.آنها ارتعاشات دعا را ، مثل جریان برقی که از سیم عبور می کند، دریافت می کنند.

ما هزاران دستگاه فرستنده داریم. وقتی از طریق دعا این ایستگاهها را بکار می انداریم، امکان دارد نیروی شگرفی در کسی که در حقش دعا شده و همچنین میان افراد بوجود آید. می توانیم با دعا قدرتی را به شخص برسانیم که هم نقش فرستنده و هم نقش گیرنده دارد.وقتی شما دیگران را دعا می کنید در واقع نگرش مثبتی نسبت به انان نشان می دهید و رابطه تان را به سطح بالاتری سوق می دهید. وقتی شما حسن نیت و بهترین روی خود را به کسی نشان می دهید، او هم بهترین روی خود را به شما نشان می دهد و در برخورد این بهترینهاست که تفاهم و دوستی توسعه می یابد.

 

قلب جغد پير شكست

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

 

ببخش و رها کن...

اگه قبلا یک اشتباهی کردی و بعدها متوجهش شدی و درصدد جبرانش براومدی به خودت افتخار کن.

اگه رفتی تا اشتباهت رو جبران کنی وبازهم به چشم یه مجرم بهت نگاه کردن ناراحت نشو، به دلت رجوع کن، به نیتت، به قصدت.تمام تلاشت رو بکن که جبران کنی و یه جاهایی هم بهتره خودت، خودت رو ببخشی و رها کنی....

یادت باشه ! اونها که از نیت تو و از تحول تو خبر ندارن، پس تو دلت براشون دعا کن که از شر قضاوتها رها بشن، تا زخمهای گذشتشون ترمیم پیدا کنه ، تا اونها هم مثل تو آزاد بشن ، از گذشته رها بشن، دردشون التیام پیدا کنه ، دعا کن که بتونن بخشش رو از ته دل تجربه کنن.

یه وقتهایی هم اشتباهی نکردی و راجع بهت اشتباه فکر کردن، بهت تهمت زدن بازهم ببخششون

نیک باشی و بدت گویند خلق        به که بد باشی و نیک ات بینند

 بدون اونها ترسیدن، بدون یه گوشه ذهنشون یه مشکلی جا خوش کرده بوده و بعد سر یه جریانی جرقه زده و شعله اش دامن تو رو گرفته ، ببخش. بذار این آتیش خاموش بشه بعدش هم اگه تونستی یه مرهم بذار رو زخمشون.

امروز من خودم را بخاطر.................بخشیدم و رها کردم

امروز من .............را بخاطر..............بخشیدم و رها کردم.

امروز و هر روز من آزاد و رها هستم. رها از زندان گذشته ها و آزاد در آسمان امروز.

 

امشب

دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم

امشب از اون شبهاست که من دوباره دیونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم
امشب از اون شبهاست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم فریاد بزنم
از این همه دربدری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

زندون دل

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی


می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

همه چیز به جز صدای او...

انتظار این شلوغی را هم داشتم. از طلبه و استاد و بازاری و... همه آمده بودند برای تسلیت و عرض ارادت خدمت حضرت استاد. به گردن همه حق داشت. استاد اخلاق بود و خودش هم متجلی آن. یکی یکی واعظان بالای منبر می رفتند و در وصف همسر مرحومه استاد حرفها می زدند و برایش از مردم فاتحه و صلوات کاسبی می کردند. مسجد هم مرتب پر و خالی می شد.
استاد روی صندلی چوبی کنار در نشسته بود. با یک دست عصا را نگه داشته بود و با دیگری، گاهی صورتش را می پوشاند و گاهی هم با دستمال سفیدش رطوبت چشمها را می گرفت. هر کسی هم که خارج می شد بلند داد می زد و تسلیت می گفت. گوش استاد سنگین بود. همه شهر می دانستند که استاد خوب نمی شنود. بعد از کلاس درسش همیشه گلو درد داشتیم. گاهی هم آرام تکه ای می انداختیم. استادی که گوشش سنگین باشد، شیطنت طلبه ها را دوچندان می کند.
بلند شدم که بروم. جلوی استاد که رسیدم خواستم مثل همه بلند عرض تسلیت کنم که پشیمان شدم. گفتم از صبح این همه آدم بزرگتر و مهمتر از من آمده اند و تسلیت گفته اند و رفته اند. چه دردی از این پیرمرد رنجور باز شده که من بتوانم. همینطور که از جلوی استاد رد شدم آرام فقط برای ادای رسم زیر لب گفتم تسلیت حضرت استاد. بدون آنکه صورتش را از پشت دستش بیرون بیاورد جواب داد: ممنون جوان. اجرکم عند الله. سر جایم میخ کوب شدم. حواسم را جمع و جور کردم ببینم کسی قبل از من بلند تر گفته که استاد جواب او را داده باشد ؟ ولی کسی را نیافتم. دو باره آرام پرسیدم: حضرت استاد جسارتا فردا کلاس را تعطیل می کنید؟ اینبار صورتش را که حزن درش موج می زد بالا آورد و گفت نه جوان. انشاالله اگر زنده بودم کلاس درس تشکیل می شود. مانده بودم چه بکنم. یعنی استاد شنوایی اش را باز یافته؟
روی برگشتن دوباره به داخل شبستان مسجد را نداشتم. در حیاط کنار حوض منتظر ماندم. مهمانها هم یکی یکی رفتند. استاد هم بلند شد. چیزی کف دست مستخدم مسجد گذاشت و عصا زنان از پله ها پایین آمد. فرصت را غنیمت شمردم و خودم را به او رساندم. برای اطمینان کامل آرام سلام کردم و جواب سلامش دیگر جای شکی برایم نگذاشت. گفتم استاد بحمد الله شنوایی تان را بدست آورده اید. شفا گرفته اید. استاد ایستاد. نگاهی به من کرد و با تبسم همیشگی اش که این بار با حزن مخلوط شده بود گفت : من مریض نبودم که شفا بگیرم. عجولانه پرسیدم ولی شما مقداری گوشهایتان سنگین بودند همه می دانند این را. دو باره با لبخندی پاسخ داد: خودم را به کری می زدم. و به طرف درب مسجد به راه افتاد. هیجان دانستن دلیل این همه سال تظاهر به کری، آن هم برای چنین شخصیتی، داشت دیوانه ام میکرد. دلم را به دریا زدم و دوباره به سمتش دویدم.
استاد جسارت است می توانم بپرسم چرا این همه سال... چشمانش که به چشمم افتاد سرم را پایین انداختم. خجالت نگذاشت ادامه بدهم و استاد هم فهمید. انگار بغضی را بزور پایین داده باشد گفت: چهل سال پیش وقتی همسرم آمد به خانه ام همدیگر را نمی شناختیم. روز اول زندگیمان بدون کلمه ای حرف بود. نه من روی حرف زدن داشتم و نه حجب و حیای دخترانه او اجازه میداد که چیزی بگوید. نشسته بودم در اندرونی منزل که ایشان سینی چایی آوردند. وقتی نشستند نا خود آگاه صدایی از ایشان بلند شد. از همان لحظه برای اینکه خجالت ایشان را نبینم خودم را به کری زدم...
چشمانش پر از اشک شد و همینطور که به راهش ادامه میداد گفت: فکر نمیکردم بعد از خانم زنده بمانم چه برسد به اینکه مجبور شوم دوباره همه چیز را بشنوم. همه چیز به جز صدای او...

جستجوی سکه

روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه ان هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!! او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد. یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت. اما در برابر بدست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش رنگین کمان و منظره ریختن برگها در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

ایمان

مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

آنتوان دوسنت اگزوپري

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو" اثر "آنتوان دوسنت اگزوپري" را مي شناسند. اين داستان از معروف‌ترين داستان‌هاي کودکان و سومين داستان پرفروش قرن بيستم در جهان است. در اين داستان اگزوپري به شيوه‌اي سورئاليستي و به بياني فلسفه اي به دوست داشتن و عشق و هستي مي‌پردازد. طي اين داستان اگزوپري از ديدگاه يک کودک پرسش‌گر سوالات بسياري را از آدم ها و کارهاي آنان مطرح مي کند. اين اثر به 150 زبان مختلف ترجمه شده‌ است و مجموع فروش آن به زبان‌هاي مختلف از هشتاد ميليون نسخه گذشته است، اما شايد همه ندانند كه نويسنده ي داستان يك خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد و كشته شد.

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد. او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه اي به نام "لبخند" گرد آوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند، او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم."جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم گفتم شايد از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را بازرسي كرده بودند در رفته باشد خوشبختانه يكي پيدا كردم و با دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود. فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟" به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزديكتر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد... ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت و به او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد. مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.

پرسيد: "بچه داري؟" با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :"آره ايناهاش" او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد. گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند. چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند. قفل درب سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد! نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند!!!
تنها يك لبخند زندگي مرا نجات داد !

بله لبخند بدون برنامه ريزي، بدون حسابگري، لبخندي طبيعي، زيباترين پل ارتباطي آدم هاست. ما در حيات خود لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم، لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي، لايه موقعيت شغلي و اين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم. زير همه اين لايه ها (من) حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم، من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هاي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند و سبب تنهايي و انزواي ما مي شوند.

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است، آدمي به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي (من) طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.

بهترین روز زندگی

عده­ای دوست در یک میهمانی شام گرد هم جمع شده بودند.. هر یک از آنها خاطراتی از گذشته تعریف می­کردند،
یک نفر پرسید: بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟
زن و شوهری گفتند: بهترین روز عمر ما روزی بوده که ما با هم آشنا شدیم.
زنی گفت: بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد.
مردی گفت: روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بوده است. آن روز، باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازه­ای را شروع کنم و از آن روز از هر قسمت زندگیم راضی بودم.
این گفتگو ادامه داشت تا اینکه نوبت به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود. از او پرسیدند: بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است؟
زن گفت بهترین روز زندگی من امروز است. زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمندتر است. من نمی­توانم دیروز را بدست بیاورم و آینده هم مال من نیست. اما امروز مال من است.. تا آن را هر طوری که می­خواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر می­کنم.

خلوتی با خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

خانه دوست کجاست

 

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست...

كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو..

 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد...

 شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست...

 شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست...

 بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم..

 اي دوست خانه دوستي ما اينجاست...

 تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست...