زمان به من آموخت

زمان به من آموخت :
                               که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول

                              ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

                              زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ،

                              يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ،

                              يک نفر همسفر سختي هاست ،

                              چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

قلب

آدمی دو قلب دارد !

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حظورش بی خبر.
قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد
همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود

زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد

این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند .

زیبایی کار خدا

زیبایی کار خدارا ببینید

            در سایه دوستی دنیا به بهشت

                       و با دشمنی به جهنم مبدل می گردد

اميد

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور

 دارم كه به زودي مي‌ميرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد

 شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم

پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش

گشت. 

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم،

انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند

و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق

 بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

 

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار

دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد........... پــــــــس

...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن

 كنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن

 كرد.

نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود .

 

خداکجاست؟

بچه: مامان خدا کجاست؟ تو زمینه؟

مامان: نه عزیزم، خدا همه جا هست. رو زمین، آسمون روی کوه …

بچه: نه مامان تو دروغ می گی.

مامان: نه عزیزم برای چی؟

بچه: چون اون روز که ما رفتیم باقی آباد، بالای کوه خدا اونجا نبود.

مامان: چطور فهمیدی خدا اونجا نیست؟

بچه: آخه من ندیدمش!

مامان: آخه عزیزم خدا که دیدنی نیست. مثل نوره.

بچه: نه مامان، تو دروغ می گی!

مامان: برای چی عزیزم؟

بچه: آخه من خدا رو دیدم!!

مامان: کجا؟ کی؟

بچه: اون وقت که دنیا می اومدم. تازه باهاش خدا حافظی هم کردم. براش دست هم تکون دادم.

 

جملات حکیمانه

به من بگو چه اشخاصی را می‌پسندی، تا بگویم تو خودت كیستی و از هوش و ذوق و اخلاق چه مایه داری؟

 "سنت بو"

 

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول 

"اسپنسر جانسون"

 

بهتر آن است كه پیش از وقوع حادثه بیمناك باشیم و پس از وقوع آن آسوده دل. نه اینكه پیش از حادثه آسوده دل و پس از آن بیمناك.

 " چرچیل"

 

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش.

 

 هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست. 

"ابوعلی سینا"

 

حضور در زمان حال ، یعنی دور کردن حواس پرتی ها و توجه به آنچه در همین لحظه است. 

"دایر"

 

بهترینها و زیباترینها در جهان نه دیده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها را تنها باید در دل، دیده و لمس کرد. 

"جانسون"

 

حقیقت را همانطور که هست بپذیر. 

"شكسپیر"

 

لعنت بر شیطان

 به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز...

عکس العمل شما در مواجهه با نا ملایمات زندگی چگونه است؟

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"

ببخش و رها کن...

اگه قبلا یک اشتباهی کردی و بعدها متوجهش شدی و درصدد جبرانش براومدی به خودت افتخار کن.

اگه رفتی تا اشتباهت رو جبران کنی وبازهم به چشم یه مجرم بهت نگاه کردن ناراحت نشو، به دلت رجوع کن، به نیتت، به قصدت.تمام تلاشت رو بکن که جبران کنی و یه جاهایی هم بهتره خودت، خودت رو ببخشی و رها کنی....

یادت باشه ! اونها که از نیت تو و از تحول تو خبر ندارن، پس تو دلت براشون دعا کن که از شر قضاوتها رها بشن، تا زخمهای گذشتشون ترمیم پیدا کنه ، تا اونها هم مثل تو آزاد بشن ، از گذشته رها بشن، دردشون التیام پیدا کنه ، دعا کن که بتونن بخشش رو از ته دل تجربه کنن.

یه وقتهایی هم اشتباهی نکردی و راجع بهت اشتباه فکر کردن، بهت تهمت زدن بازهم ببخششون

نیک باشی و بدت گویند خلق        به که بد باشی و نیک ات بینند

 بدون اونها ترسیدن، بدون یه گوشه ذهنشون یه مشکلی جا خوش کرده بوده و بعد سر یه جریانی جرقه زده و شعله اش دامن تو رو گرفته ، ببخش. بذار این آتیش خاموش بشه بعدش هم اگه تونستی یه مرهم بذار رو زخمشون.

امروز من خودم را بخاطر.................بخشیدم و رها کردم

امروز من .............را بخاطر..............بخشیدم و رها کردم.

امروز و هر روز من آزاد و رها هستم. رها از زندان گذشته ها و آزاد در آسمان امروز.

 

خلوتی با خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

وصیت نامه ادوارد ادیش

 وصیت نامه ادوارد ادیش
>
> یکی از بزرگترین تاجران امریکایی
> در سن 76 سالگی ...
>
>
>
> من ادوارد ادیش هستم که برای شما
> می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران
> امریکایی با سرمایه ای هنگفت و
> حساب بانکی که گاهی خودم هم در
> شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می
> شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا
> که گویا همواره به وجودم وحی می
> شود چه چیز را معامله کنم تا
> بیشترین سود از آن من شود  ، البته
> تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات
> دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک
> ندارم سهم موثری در موفقیتهای من
> داشت .
>
> یادم هست وقتی بیست ساله بودم
> خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم
> سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و
> موفقترین مرد دنیا خواهم بود و
> عجیب است که حالا با داشتن سرمایه
> ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می
> کردم باز از این حس زندگی بخش در
> وجودم خبری نیست .
>
> من در سن 22 سالگی برای اولین بار
> عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها
> یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در
> نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی
> وقتها با تمام وجود هوس می کردم
> برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای
> ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند
> و کاش آن روزها کسی بود به من می
> گفت که راه ابراز عشق خرید کردن
> نیست که اگر بود محل ابراز عشق
> دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها
> می شد !!
>
> کسی چیزی نگفت و من چون هرگز
> نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم
> هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به
> آن دختر ابراز کنم و او هم برای
> همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم
> خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به
> دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم
> نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد
> کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت
> باش و عجیب که قلبم تا همین امروز
> هم ساکت مانده است ...
>
> و زندگی جدید من آغاز شد …
>
> من با تمام جدیت شروع به اندوختن
> سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام
> آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید
> برای اثبات کسی بودن راههای دیگری
> هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به
> ذهن من نرسید ...
>
> دیگر حساب روزها و شبها از دستم
> رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم
> دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم
> به من نزدیکتر می شد ، راستش من
> تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می
> خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت
> هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان
> اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام
> آدمهای دوروبرم را وادار به
> احترام می کرد و من چه خوش خیال
> بودم ، خیال می کردم آنها دارند به
> من احترام می گذارند اما دریغ که
> احترام آنها به چیز دیگری بود .
>
> آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که
> اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از
> زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به
> هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم
> بیشتر می خواستم ، به هر پله که می
> رسیدم  پله بالاتری هم بود و من
> بالاترش را می خواستم و اصلا
> فراموش کرده بودم اینجا که
> ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم
> بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش
> را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ
> شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی
> و کجا به چه چیز برسم این را خودم
> هم نمی دانستم !
>
> اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها
> ی زیادی بودند که دلشان می خواست
> به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان
> برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم
> تنها برای خودم و افسوس و هزاران
> افسوس که من آن روزها آنقدر وقت
> نداشتم که این یکی دو نفر را از
> انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده
> بودند پیدایشان کنم ، من هرگز
> پیدایشان نکردم و آنها هم برای
> همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن
> آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم
> هجوم آورد . من روز به روز میان
> انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم
> و خنده دار و شاید گریه دارش
> اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر
> نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب
> زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر
> چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور
> بود ...
>
> و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به
> دوش زندگیم راه می رفت و هرگز
> نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده
> بود ؟
>
> ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول
> چراغ جادوست که اگر بیاید تمام
> آرزوها را براورده می کند و من با
> هزاران جان کردن آوردمش اما نمی
> دانم چرا آرزوها ی مرا براورده
> نکرد ...
>
>  کاش در تمام این سالها تنها چند
> روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه
> روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا
> غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را
> دعوت به آرامش می کرد  .
>
> کاش وقتهایی که برف می آمد من هم
> گوله ای از برف می ساختم و یواشکی
> کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس
>  پیدا کردنم تمام راه را بر روی
> برفها می دویدم .
>
> کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران
> راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می
> خواندم ،
>
> کاش با احساساتم راحتر از اینها
> بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک
> دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم
> قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
>
>
> کاش من هم می توانستم عشقم را در
> نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم
> عشق را می گفتم ...
>
> کاش چند روزی از عمرم را هم برای
> دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر
> گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می
> کردم ...
>
> شاید باورتان نشود ، من هنوز هم
> نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق
> کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه
> حسیست تنها می دانم عشق نعمت
> باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود
> من بهتر از اینها زندگی می کردم ،
> بهتر از اینها می مردم .
>
> من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که
> آدمها را بزرگتر می کند . درست است
> که می گویند با عشق قلب سریعتر می
> زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از
> دست و پای آدم می رود  اما همانها
> می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش
> من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم
> ...
>
> کاش همین حالا یکی بیاید  تمام
> ثروت مرا بردارد و به جایش آرام
> حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه
> کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و
> در این تنهایی پر از مرگ مرا از
> تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد
> ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا
> دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ
> همواره به خاطرش خواهم ماند ،
> بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این
> زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این
> روزها کم می شود .
>
> راستی من کجای دنیا بودم ؟
>
> آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
>
>
> اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و
> در این دقایق پر از تنهایی به من
> بگوید که مرا دوست داشته است ...
>

جملات بزرگان

**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انيشتين     


**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس


      **شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد.  زرتشت


**چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر.


**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.


   **بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد.


**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.


**برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال
**بنگر که تو چگونه می افتی
------------------------------------------------------------------------
  **آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند.
-----------------------------------------------------------------------
  **فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.
--------------------------------------------------------------------------
 **چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری  چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.
------------------------------------------------------------------------
 **از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.
---------------------------------------------------------------------------
**آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند.
------------------------------------------------------------------------
 **
شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
----------------------------------------------------------------------------------------------
 **اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (
کورش کبير)
------------------------------------------------------------------------

 **چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 **موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
 **تمدن جديد زن را كمي عاقلتر كرده است، اما به واسطه آزمندي مرد، بر رنج زن افزوده است.

  زن ديروز همسري خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه اي بي نوا.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

      **شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش

 چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست.


**زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره.
------------------------------------------------------------------------
   **پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو نپيچي.
------------------------------------------------------------------------
 **
دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.


 **انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.


  **تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است.

 اُرد بزرگ


 ** نصیحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)
      باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)


 **چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس
      از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.


**اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.

عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.


      **عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.


**به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند.  شکسپير     


**زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.

خدایا با من حرف بزن

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

سکوت مرگبار

نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد
نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خاهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و  پی در پی 
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
که خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدينسان بشکند در من سکوت مرگبارم را  !
شریعتی

روی ماه خداوند را ببوس

هستی لایه لایه است. تو در تو و پر از راز و البته پیچیده . برای درک اون باید خوب بود. همین.

من فکر میکنم هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه

 اما مشکل زمانی شروع میشه که انسان نخواد این خوب رو انتخاب کنه.

 در چنین صورتی او راه رو کمی محو کرده .

اگه در موقعیت دوم هم نخواد به خوب تن بده راه محوتر و تاریک تر می شه.

وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب برمیگزینیم وضع اون قدر آشفته

و تاریک میشه که انسان حتی نمی تونه یک قدم هم به جلو برداره.

خوشبختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه

 به شما میده تا دوباره از صفر شروع کنید.

.

.

.

.

خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه هر چند انجام اون به همون اندازه آسون نیست .

زندگي

زندگي را دوست دارم به شرطي كه :

 ز= زندان نباشد      

ن= ندامت نباشد

د= درد نباشد      

گ= گريه نباشد

 ي= يأس نباشد

نامه ابراهام لينكلن به معلم پسرش

او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند . اما به پسرم بياموزيد كه به ازاء هر شياد ، انسانهاي درست و صديق هم وجود دارند . به او بگوييد در ازاء هر سياستمدار خودخواه ، رهبر باحميتي هم وجود دارد . به او بياموزيد كه در ازاء هر دشمن ، دوستي هست .

مي‌دانم كه وقت مي‌گيرد . اما به او بياموزيد اگر با كارو زحمت خودش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از اين است كه جايي روي زمين پنج دلار پيدا كند . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را ياد آور شويد . اگر مي‌توانيد به او نقش مهم كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد كه تعمق كند . به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گلهاي درون باغچه ، به زنبورها كه درهوا پرواز مي‌كنند ، دقيق شود . به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود . اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها ، ملايم و با گردن كشها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد ، حتي اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند . به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند . ارزشهاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد .. اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتي وجود ندارد . به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند . اما قيمت‌گذاري براي دل بي‌معناست . به او بگوييد تسليم هياهو نشود و اگر خود را برحق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .. در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه شجاع باشد . به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد . توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي‌توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال و بسيار خوبيست .

 

می خواهم پیاده شوم

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره 
 یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

 یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
 اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
 اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
 یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
 یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
 یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
 این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

ديوارهاي شيشه اي

يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.