کوک کن ساعتِ خویش

 کوک کن ساعتِ خویش !

 

 اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر 

 

 دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

که مـؤذّن ، شبِ پیـش

 

 دسته گل داده به آب

 

   . . . و  پیِ غسلِ به حمام شده است

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

 شاطری نیست در این شهرِ بزرگ ، که سحر برخیزد

 

    شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

                                    دیر برمی خیزند

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

  که سحر گاه کسی

 

  بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

 

  که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

 رفتگر مُرده و این کوچه دگر

 

 خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

ماکیان ها همه مستِ خوابند

 

 شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !

 

که در این شهر ، دگر مستی نیست

 

 که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد

 

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 

 

کوک کن ساعتِ خویش !   

 

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

  

و در این شهر سحرخیزی نیست

 

            .. . . . و سـحر نـزدیک اســـت...

                                                                       کیوان هاشمی

خداوندا

خداوندا اگر داشتن ذلیل داشتنم می کند ندارم کن

خداوندا اگر کاشتن اسیر چیدنم می کند بی کارم کن

 اگر اندیشه خیانت به یاران بر سرم افتاد بر سر دارم کن

 اگر به لحظه ی غفلتی در افتادم بیش از سقوط هشیارم کن

 اگر رنج بیماران لحظه ای از دلم بیرون رفت  سخت و بی ترحم بیمارم کن

 خداونـــــدا خـــــارم کن اما مردم آزارم نکن

 خداوندا خارم کن اما مردم آزارم نکن

بیکرانه ( حسین پناهی)

در انتهای هر سفر

در ايينه

دار و ندار خويش را مرور می کنم

اين خک تيره اين زيمن

پايوش پای خسته ام

اين سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرين سفر

در ايينه به حز دو بيکرانه کران

به جز زمين و آسمان

چيزی نمانده است

گم گشته ام ‚ کجا

نديده ای مرا ؟

 

بر می گردم

با چشمانم

که تنها يادگار کودکی منند

ايا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

پــــدر

پــــدر

          اسمت همیشه روی لبهاست

           پــــدر

                      مهرت همیشه توی دلهاست


پــــدر    دفتر شعرت توی طاقچه تنها آرامش قلبم تو شبهاست


پــــدر یادم نمیره مهربونیت 

          پــــدر یادم نمیره هم زبونیست


پــــدر

         وقتی که رفتی من شکستم

               پــــدر

                     حرف همست حرف جونیت


پدر پشتم شکست از رفتن تو   پدر شادی حروم شد تو غم تو

پدر کو اون همه حرفهات کجا رفت   همه رفتند بعد از رفتن تو


بخـواب آروم بخـــــواب که وقت خــــواب     ا ی پدر جــــون

بخــواب که دیــــدنت دیگه ســـــــراب            ای پدرجـــــون


پدر    تنها شدم تنهایی سخته    پدرتنهاییم از دست بخت  

دلم از دست بختم گله داره  چرا اون مثل یه تیکه سنگ سخته


بعد از رفتنــــت پدر زندگی مرد 

                   نور قلب من به خاموشی سپرد

بعد از رفتنت پدر هستی من  

                   سر به جاده های بی کسی سپرد



یه روز خوب میاد

یه روز خوب میاد... که ما هم رو نکشیم
به هم، نگاه بد نکنیم
با هم دوست باشیم و دست بندازیم رو شونه های هم... ( آها )
مثل بچگی ها تو دبستان
هیچ کدوممون هم نیستیم بیکار، در حال ساخت و ساز ایران
واسه اینکه خسته نشی این بار، من خشت می ذارم، تو سیمان
بعدِ این همه بارونِ خون
بالاخره پیداش می شه رنگین کمون
دیگه از سنگ، ابر نمی شه آسمون
به سرخیِ لاله نمی شه آب جوب
مؤذّن! اذان بگو
خدا بزرگه بلا به دور
مامان! امشب واسمون دعا بخون

... ( فریاد اعتراض )

تا جایی که یادمه این خاک همیشه ندا می داد
یه روز خوب میاد که هرج و مرج نیست و
تو شلوغی ها به جای فحش به هم شیرینی می دیم و زولبیا
بامیه
همه شنگولیم و همه چی عالیه
فقط جای رفیقامون که نیستن خالیه
خون می مونه تو رگ و آشنا، نمی شه با آسمون و آسفالت
دیگه فواره نمی کنه، لخته نمی شه
هیچ مادری سر خاک بچه نمی ره
خونه پناه گاه نیست و بیرون جنگ
وای از تو مثل بم ویرووونم
یا اصلاً مثل هیروشیما بعدِ بمب
نمـــــی دونم دارم آتیش می گیرم و این رو می خونم
پیش خودت شاید فکر کنی دیوونم
ولی یه روز خوب میاد این رو می دونم!
ولی یه روز خوب میاد این رو می دونم فریاد اعتراض ) ... )

راستی وقتی یه روز خوب میاد، شاید از ما چیزی نمونه جز خوبی ها
نااامن و خراب نیست، همه چی امن و امان
کرما هم قلقلکمون میدن و میشیم شادروان!
هه هه...
آسمون، بَه چه قشنگه
کنار قبر سبزه چمنه
هیچ مغزی نمی خواد در ره
فقط اگه صبر داشته باشی حلّه
دست اجنبی کوتاست از خاک
نگو اووووه! کو تا فردا
اگه نبودم می خوام یه قول بدی بهم
که هر سربازی دیدی گل بدی بهش
دیگه هیچ مرغی پشت میله نیست
هیچ زن آزاده ای بیوه نیست
دخترم بابات داره میاد خونه
آره...
برو واسه شام میز بچین!

( سخنرانی دکتر شریعتی ) ...

یه روز خوب میاد

دیکته

 

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

                                                   سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

                                                      يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

                                                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

                                                     هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

                                                        اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

                                                    بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

غلامعلي شكوهيان

 

من با تو گريه كرده‌ام در سوگ همراهان خويش
آنان كه عاشق مانده‌اند در خانه بر پيمان خويش
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يُمن مرگ ما اين قصه مي‌ماند به جا

مريم

 

 

كجاست مريم ناجي ، مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست

 

 

اينجا چراغي روشنه

هر جا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه


اي ترس تنهاي من اينجا چراغي روشنه


اينجا يکي از حس شب احساس وحشت مي کنه


هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت مي کنه


جايي که من تنها شدم شب قبله گاهه آخره


اينجا تو اين قطب سکوت


کابوس طولاني تره


من ماه ميبينم هنوز اين کور سوي روشنه


اينقدر سو سو مي زنم شايد يه شب ديدي منو


هرجا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه


اي ترس تنهاي من اينجا چراغي روشنه


اينجا يکي از حس شب احساس وحشت مي کنه


هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت مي کنه

 

فریاد

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

                                                                  هوشنگ ابتهاج

جبر جغرافیایی

یک روز از خواب پا می‌شی
می‌بینی رفتی به باد
هیچ‌کس دور و برت نیست
همه‌ رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه‌ت سفید شد
ای مرد بی اساس
جشن تولد تو
باز مجلس عزاست
بریدی از اساس

قوز پشتت بیشتر شد
شونه‌هات افتاده‌تر
پیرامونت رو ببین با دقت
می‌سوزن خشک و تر
می‌سوزن خشک و تر
می‌سوزن خشک و تر

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

[این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی]

ای عرش کبریایی
چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه می‌آیی
جون مادرت؟


گریه نمی کنم

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورم رو به هم می زنه

مرد برای هضم دلتنگی هاش

گریه نمی کنه ، قدم می زنه

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم

یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم

یک ماجرای تلخ ناگزیرم

یک کهکشونم ولی بی ستاره

یک قهوه که هرچی شکر بریزی

بازم همون تلخی ناب رو داره

اگر یکی باشه من رو بفهمه

براش غرورم رو به هم می زنم

گریه که سهله ، زیر چتر شونش

تا آخر دنیا قدم می زنم

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورم رو به هم می زنه

مرد برای هضم دلتنگی هاش

گریه نمی کنه ، قدم می زنه

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم

یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم

اون که رقته

قصهء گذشته های خوب من         خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن

حالا بايد سر رو زانوم بذارم            تاقيامت اشک حسرت ببارم

دل هيشکی مث من غم نداره       مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گريه دوای دردمه              چرا چشمام اشکشو کم مياره

سرنوشت چشماش کوره نمی بینه

زخم خنجرش می مونه تو سینه

لب بسته

سینه ی غرق به خون

قصه ی موندن آدم همینه

ماييم و هفت سيني كه امسال

شش سين دارد

چرا كه سبزي حضور تو،

در خانه نيست!!!

"تقديم به تمام كساني كه عزيزي را از دست داده اند

جايشان در قلب هايمان سبز!!!"

 

بگذر زمن

 

بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو،چون دیگران با سرگذشتم


میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو،چون دیگران با سرگذشتم


هر عشقی میمیرد،خاموشی می گیرد

عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد

کوچه تنهایی

شعر من کوچه پیچاپیچی است ....

          کوچه باغی است

                که تنها یک شب

                      تو از این کوچه گذشتی مغرور

سالها می گذرد.....

                   سالها در گذر کوچه نگاه دیوار

                         دیده بس رهگذران را خاموش

                        دیده بس رهگذران را پر شور

لیک ای رهگذر یکشبه کوچه من

                               جای پای تو

                                  در این کوچه بجا ماند است

امشب

دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم

امشب از اون شبهاست که من دوباره دیونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم
امشب از اون شبهاست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم فریاد بزنم
از این همه دربدری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

زندون دل

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی


می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

خانه دوست کجاست

 

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست...

كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو..

 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد...

 شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست...

 شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست...

 بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم..

 اي دوست خانه دوستي ما اينجاست...

 تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست...

 

هم نفس

دلــــــــــــــم گــــــــــــــــرفت  ای هم نفس

پرم شکـــــــــــــــــست ، تو این قفــس

تو این غبــــار ، تو این سکــــــوت

چه بــــــــــی صدا ، نفس نفس

 

از این نامهــربونیها دارم از غصه میــمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میــــــگیرم

تو این شب گریــــه میتونی پناه هق هقــــم باشی

تو ای همزاد همخونه ، چی می شه عــــــاشقم باشی

 

دوباره  من          دوباره تو

دوباره عشق        دوباره ما

 

دو همنفس            دو همزبون

دو همسفر            دو همصدا

 

تو ای پایان تنهایی، پناه آخر من باش

تو این شب مرگیه پاییز ، بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه

میخوام آینه خونه با چشمات همنشین باشه

 

دلــــــــــــــم گــــــــــــــــرفت  ای هم نفس

پرم شکـــــــــــــــــست ، تو این قفــس

تو این غبــــار ، تو این سکــــــوت

چه بــــــــــی صدا ، نفس نفس