مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید
 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
 دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است

ای نزدیک

در نهفته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد.

و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن.

بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است.

درخشش ميوه! درخشان تر.

وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.

دور ترين آب

ريزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترين سنگ

سايه اش را به پايم ريخت.

و من، شاخه نزديك!

از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم،

رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم

و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.

خم شو، شاخه نزديك!

((سهراب سپهری))

مرد ماهیگیر

 «1»

آسمان می گریست...
وبادها، شیون کنان فریاد می کشیدند: ای آسمان، اشک بریز
که هر قطره اشک تو در بیکران زمین، ستونی بر بنای زندگی است.
آسمان می گریست... می گریست...
در پهنه ی کران ناپدید آسمان، جز ناله ای زائیده از بر آشفتگی اشکهای بی امان و عصیان ابرهای سر گردان خبری نبود...
و دریاش، در کشاکش انقلاب امواج دیوانه، همچنان حماسه ی بی پایان مرگ صیادان را می سرود...
و در ساحل سر سامگرفته ی دریا ی بیکرانه، ماهیگیر، تور پاره پاره بشانه، خود را برای یک سفر شوم شبانه، آماده می کرد...
«2»
آسمان می گریست...
. ماهیگیر، اسیر قهر آشتی ناپذیر آسمانا! قهری که یک مرگ نابهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را، به قصد درو کردن ماهی، به دل هزار پاره دریا می کاشت...
ساحل، از ساعتها پیش، در ظلمت یک مسافت طی شده، گم شده بود.
. آن طرفتر ساحل در تنگنای یک کلبه ی محقر، همآغوش با یک زندگی فراموش شده ی مطرود ، دست کوچک دختری چهار ساله، و دیده نگران همسری با نگاه تب آلود، نگران بازگشت ماهیگیر بود...
و دریا همچنان حماسه بی پایان مرگ صیادان بی پناه را می سرود...
«3»
آسمان می گریست...
و هنگامی که ماهی گیر، به خاطر نان خانواده مختصری که داشت، پای شکننده ی مرگ را به زنجبر امواج دریای مست می بست...
در آن طرف ساحل، سکوت کلبه ماهیگیر را ، ناله شبگیر دخت چهار ساله اش، آهسته در هم شکست: دخترک در حالی که با نگاه نگران، در چهار سوی کلبه پی پدر خویش می گشت: با ناله ای حزین از مادرش پرسید که : «مامان.... بابا جون ... برنگشت؟!
در حقیقت او پدرش را نمی خواست...
او ماهی کوچکی را می خواست که پدرش هرشب-پس از مراجعت از سفر های شبانه ی دریا به او ، به دختر نازنینش، هدیه می کرد...
وتا سپیده صبح، دخترک بی نوا ، با نگاه بیگناه، پی با با جنش گشت. و تا سپیذه ی صبح، بابا جون دخترک ، ماهیگیر بی پناه از دریا بر نگشت..
«4»
چند ساعتی بود که دیگر:
آسمان نمی گریست... و دریا، خاموش بود...
بادهای سرگردان خوابیده بودند...
طوفان هم خوابیده بود...
وآفتاب، ساعتها پیش،طومار حکومت شاعرانهی ماه را، در بسیط افلاک، در هم نوردیده بود...
و از ساعتها پیش ريا، همسر تیره بخت ماهیگیر، دختر چهار ساله اش بدوش در بسیط ساکت و ماتم زده دریا، ساحل به ساحل، سراغ همسر گمشده اش را می گرفت...
و دریا در مقابل استغاثه ی زن تیره بخت، به طور وحشتناکی، لال شده بود...
و سه روز و سه شب... پی ماهیگیر گشتند... تا آنکه:
غروب سومین روز، لاشه یخ بسته او را ،لابلای کفنی پاره پاره که در قاموس ماهیگیران (تور)ش می نامیدند، در گوشیه ی نا شناسی از سواحل آشنا یافتند...
و در بساط او، همراه جسدش، جز یک ماهی کوچک که لا بلای مشت یخ زده اش جان می کند، هیچ نیافتند.

تقدیم به آنان كه عاشقند و دوست دار يار

راز عشق در تواضع است ...
اين صفت به هيچ وضع نشانه تظاهر نيست
بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد

 راز عشق در احترام متقابل است...
احساسات متغير اند امااحترام دو نفر ثابت ميماند
اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است
با احترام به نظريات اش گوش کن
احترام باعث ميشود که او بتواند خودش باشد

 راز عشق در اينست که...
به يکديگر سخت نگيريد
عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است

 راز عشق دراين است که...
هر روز کار کني که شريک زندگي ات را خوشحال کن
نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد

 راز عشق در اين است که...
حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري
آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟

 راز عشق در اين است که...
رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزئين کنيد
بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي ـ برويد
ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس کرد
مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود
براينکه عشق همواره با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد

 راز عشق در خوشي مشربی است...
شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخي ها ات باش
شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن ونيت باشد نه نيشدار

 راز عشق در اين است ...
که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني تا خون سرد را دو باره بدست آوري
با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص اعصباني نمي تواند چيز ها را با وضوع درک کند
قلبت را آرام کن
تنها به اين وسيله است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي

 راز عشق در اين است که...
طرف مقابل ات را تحسين کني
هرگز با فرض اينکه خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو
مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم
گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند

 راز عشق در اين است كه...
که بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را با پرده زيبايي بيارايي و به خانه گرمي و جذابيت بخشي

 راز عشق در اين است که...
وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني
اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي پيدا کند

 راز عشق در اين است که...
هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد
به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد

 راز عشق در اين است که...
در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ
کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد

 راز عشق در اين است که...
شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ
گياه هنگامي رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ

 راز عشق در اين است که...
به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ
زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ

 راز عشق در اين است که...
هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است ـ

 راز عشق در اين است که...
از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد
ذهنيت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ
نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد


 راز عشق در اين است که...
حس تملک را از خود دور کني
در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود ـ
در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري کني

 راز عشق در اين است که...
باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان بگذاريد

پرتگاه مقدس

پرتگاه مقدس کجاست؟

این پرتگاه در کشور نروژ واقع شده و ارتفاع ششصدو چهار متری آن به دلیل آنکه در بالاترین نقطه اش دارای سطح صاف بیست و پنج متری است آنرا تبدیل به یک مکان توریستی کرده است به طوری که روزانه بازدید کنندگان زیادی به این مکان می آیند این پرتگاه به  منبر کشیشان در هنگام خواندن انجیل تشبیه شده است و احتمالا مکان مناسبی برای افرادی که ترس از ارتفاع دارند نیست .

 دوستان عزیز عکسهایی از پرتگاه مقدس رو می توانید در ادامه مطلب ببینید

ادامه نوشته

اميد

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور

 دارم كه به زودي مي‌ميرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد

 شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم

پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش

گشت. 

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم،

انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند

و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق

 بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

 

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار

دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد........... پــــــــس

...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن

 كنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن

 كرد.

نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود .

 

اخلاق كوهنوردي

بايد ببينيم براي چه به كوه ميرويم در كوه و بيابان بدنبال چه ميگرديم براي چه اين همه خود را خسته ميكنيم عرق ميريزيم در زمستان گاهي اوقات تا كمر در برف فرو ميرويم و بعضا خيلي از خطر ات را به جان ميخريم و تا سر حد مرگ با طبيعت دست وپنجه نرم ميكنيم آيا هدف فقط رسيدن به قله است و فتح آن ؟ و يا در تابستان در آن گرماي سوزان و طاقت فرسادر كوه ها بالا ميرويم و از فرط ريزش عرق از سر ورويمان تمام بدن خيس ميگردد و گاهي او قات آب در دسترس نيست ودرآن وضعييت حاضري گرانترين سرمايه ات را بخاطرمقداري آب آشاميدني بدهي و آنرا بدست بياوري. و سوالات زياد ديگري هست كه هر كوهنوردي وهر طبيعت دوستي بايد از خود بپرسد و يا ميپرسد . كه چرا وقت خود را ميگيرد و هزينه ميكند وخود را به دل طبيعت ميزند چه ميخواهد بفهمد.ج:او مي خواهد نگذارد كه اين جسم كه در آن روح خودنهفته است تن پرور ببار بيايد و منطقي كه شايد خيلي ماهااز آن سر در نياوريم و ندانيم ولي حقيقتي است انكار ناپذير .جسم را بسختي وبا طبيعت مانوس ميكنيم تا اين روح با عظمت در كالبد جسم است پرورش بيابد و بتواند به قله انسانيت برسد و بزگرترين قله ها را كه همانا قله كمال انسانيت – معرفت – مردانگي است صعود كند آن موقع هست كه اين تن و جسم كه رمقي ديگر برايش بالا رفتن نمانده است وقتي كه به آن قله ميرسد احساس رضايت و خوشحالي و شادماني ميكند ودر آن موقع هيچ گونه احساس خستگي نيز از راه پيموده شده نميكند . قله انسانيت –در بين كشور ها بين مرد وزن – قوم ها – نژادها- و زبانها و فرقه ها مرزي ندارد . انسان ها از هر قوم و نژاد و از هر كشوري اعم از زن ومرد- پير و جوان دراين وادي يكسانند و قانون براي همه يكي است و هم داراي حق و حقوقند و كسي بر كسي ديگر برتري ندارد كسي كه به كوه ميرود بايد سعي نمايد كه تحملش در برابر سختي ها وناملايمات بيشتر شود در واقع بالا رفتن به نوعي تمرين و ممارست جهت بالا بردن ظرفيت دروني خويش است در واقع تحمل نمودن در برابر عصبانيت است در واقع تحمل تشنگي گرسنگي. رنج ومشقت – بالا رفتن يعني واكسينه شدن در مقابل ضعف هاي جسماني و روحي و رواني ميباشد صعود يعني با آغوش باز بدنبال هدف رفتن يعني بدنبال اميد رفتن. باشد كه درس معرفت را ازاين سير وسلوك صعود ها بياموزيم.

کوهنوردی چیست؟

کوهنوردی یکی از ورزش‌ها یا از جمله تفریحات است. برای برخی نیز کوهنوردی به عنوان شغل اصلی یا بخش الزامی شغل اصلی است. به بالا رفتن یا پایین آمدن به صورت پیاده از ارتفاعات طبیعی کوهنوردی گفته می‌شود. کوهنوردی می‌تواند به صورت راهپیمایی، کوه روی، کوهپیمایی و صعود به قلل مختلف و یا صخره‌نوردی انجام گیرد. کوه: به ارتفاعات بیش از ۶۰۰ متر از زمین‌های اطراف هر منطقه کوه گفته می‌شود. قله: بلندترین قسمت هر کوه را قله می‌گویند. یک کوه می‌تواند یک یا چند قله داشته باشد که در یک خط الراس قرار گرفته اند. معمولاً به بلندترین قله، قله اصلی گفته می‌شود و سایر قلل در یک خط الراس را قله‌های فرعی می‌نامند. در کوهنوردی شرط سنی وجود ندارد. در ضمن این رشته ورزشی سن بازنشستگی هم ندارد. هر کسی با هر توانایی می‌تواند به عنوان تفریح یا انجام کار حرفه ایی به کوه برود.

منبع : ویکی پدیا

خداکجاست؟

بچه: مامان خدا کجاست؟ تو زمینه؟

مامان: نه عزیزم، خدا همه جا هست. رو زمین، آسمون روی کوه …

بچه: نه مامان تو دروغ می گی.

مامان: نه عزیزم برای چی؟

بچه: چون اون روز که ما رفتیم باقی آباد، بالای کوه خدا اونجا نبود.

مامان: چطور فهمیدی خدا اونجا نیست؟

بچه: آخه من ندیدمش!

مامان: آخه عزیزم خدا که دیدنی نیست. مثل نوره.

بچه: نه مامان، تو دروغ می گی!

مامان: برای چی عزیزم؟

بچه: آخه من خدا رو دیدم!!

مامان: کجا؟ کی؟

بچه: اون وقت که دنیا می اومدم. تازه باهاش خدا حافظی هم کردم. براش دست هم تکون دادم.