اينجا چراغي روشنه

هر جا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه


اي ترس تنهاي من اينجا چراغي روشنه


اينجا يکي از حس شب احساس وحشت مي کنه


هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت مي کنه


جايي که من تنها شدم شب قبله گاهه آخره


اينجا تو اين قطب سکوت


کابوس طولاني تره


من ماه ميبينم هنوز اين کور سوي روشنه


اينقدر سو سو مي زنم شايد يه شب ديدي منو


هرجا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه


اي ترس تنهاي من اينجا چراغي روشنه


اينجا يکي از حس شب احساس وحشت مي کنه


هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت مي کنه

 

دلم واسش تنگ شده

یه روز یه نفر برام نوشته بود که

ازت ممنون عزیزم

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی.
برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی...

همین الان در فکر تو هستم

دلم واسش تنگ شده

تنهایی

همه ما تنهاییم ، فقط دچار توهم با هم بودنیم ...

رفت

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

جوى خاطره

 

در این نیم شب که حتی نسیم هم به خواب رفته است و ستارگان آهسته پلک می زنند که مبادا خورشید بیدار شود، هنوز چشمان من بیدار است و در تنهایی خویش با یاد محبوب آرام تر از لبخند ستارگان، اشک می ریزم و دل را چون آب چشمه ای زلال و بی خروش در جوی خاطره ها جاری می سازم و می روم تا منزل یاد یار. 

آه که تلخ است لحظه های بی تو و چه شیرین است یاد محبوب

مرد ماهیگیر

 «1»

آسمان می گریست...
وبادها، شیون کنان فریاد می کشیدند: ای آسمان، اشک بریز
که هر قطره اشک تو در بیکران زمین، ستونی بر بنای زندگی است.
آسمان می گریست... می گریست...
در پهنه ی کران ناپدید آسمان، جز ناله ای زائیده از بر آشفتگی اشکهای بی امان و عصیان ابرهای سر گردان خبری نبود...
و دریاش، در کشاکش انقلاب امواج دیوانه، همچنان حماسه ی بی پایان مرگ صیادان را می سرود...
و در ساحل سر سامگرفته ی دریا ی بیکرانه، ماهیگیر، تور پاره پاره بشانه، خود را برای یک سفر شوم شبانه، آماده می کرد...
«2»
آسمان می گریست...
. ماهیگیر، اسیر قهر آشتی ناپذیر آسمانا! قهری که یک مرگ نابهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را، به قصد درو کردن ماهی، به دل هزار پاره دریا می کاشت...
ساحل، از ساعتها پیش، در ظلمت یک مسافت طی شده، گم شده بود.
. آن طرفتر ساحل در تنگنای یک کلبه ی محقر، همآغوش با یک زندگی فراموش شده ی مطرود ، دست کوچک دختری چهار ساله، و دیده نگران همسری با نگاه تب آلود، نگران بازگشت ماهیگیر بود...
و دریا همچنان حماسه بی پایان مرگ صیادان بی پناه را می سرود...
«3»
آسمان می گریست...
و هنگامی که ماهی گیر، به خاطر نان خانواده مختصری که داشت، پای شکننده ی مرگ را به زنجبر امواج دریای مست می بست...
در آن طرف ساحل، سکوت کلبه ماهیگیر را ، ناله شبگیر دخت چهار ساله اش، آهسته در هم شکست: دخترک در حالی که با نگاه نگران، در چهار سوی کلبه پی پدر خویش می گشت: با ناله ای حزین از مادرش پرسید که : «مامان.... بابا جون ... برنگشت؟!
در حقیقت او پدرش را نمی خواست...
او ماهی کوچکی را می خواست که پدرش هرشب-پس از مراجعت از سفر های شبانه ی دریا به او ، به دختر نازنینش، هدیه می کرد...
وتا سپیده صبح، دخترک بی نوا ، با نگاه بیگناه، پی با با جنش گشت. و تا سپیذه ی صبح، بابا جون دخترک ، ماهیگیر بی پناه از دریا بر نگشت..
«4»
چند ساعتی بود که دیگر:
آسمان نمی گریست... و دریا، خاموش بود...
بادهای سرگردان خوابیده بودند...
طوفان هم خوابیده بود...
وآفتاب، ساعتها پیش،طومار حکومت شاعرانهی ماه را، در بسیط افلاک، در هم نوردیده بود...
و از ساعتها پیش ريا، همسر تیره بخت ماهیگیر، دختر چهار ساله اش بدوش در بسیط ساکت و ماتم زده دریا، ساحل به ساحل، سراغ همسر گمشده اش را می گرفت...
و دریا در مقابل استغاثه ی زن تیره بخت، به طور وحشتناکی، لال شده بود...
و سه روز و سه شب... پی ماهیگیر گشتند... تا آنکه:
غروب سومین روز، لاشه یخ بسته او را ،لابلای کفنی پاره پاره که در قاموس ماهیگیران (تور)ش می نامیدند، در گوشیه ی نا شناسی از سواحل آشنا یافتند...
و در بساط او، همراه جسدش، جز یک ماهی کوچک که لا بلای مشت یخ زده اش جان می کند، هیچ نیافتند.

برعکس

از فکری که تو سرش افتاده بود زد بیرون .

این فکر باید عملی می شد.

بالاخره از یه جایی باید شروع کرد.

پیاده رو اولین انتخابش بود.

جدول ها رو یکی یکی به حالت بر عکس طی کرد.

رسید به پل ،پل رو هم به همین حالت پشت سر گذاشت .

وقتی دریا رو خلاف آب شنا کرد،حتی به فکر غرق شدن هم نبود.

حتی دوست داشت سایه اش رو هم بر عکس ببینه.

همه فکر می کردند دیوونه شده.

ولی تموم تلاشش به هدر رفت چون اون چیزی که می خواست میسر نمی شد.

در ظاهر همه این چیزا بر عکس تصور می شد.

ولی بر عکس تصور کردن زندگی غیر ممکن بود.

فقط خیالش ممکن بود.

پس خیالش رو بر عکس کرد و زندگی رو با همه بالا و پایینش پذیرفت .

                                                                                 

                                                                                         بهاره سدیری

تنهایی

دلم می خواد با خودم تنها باشم ، من باشم و فقط خودم .

خودم یعنی تنها کسی که دوستم داره ،به من دروغ نمیگه ،از پشت بهم خنجر نمیزنه ،هیچوقتم فراموشم نمی کنه

دیگه به کسی احتیاجی ندارم چون خودم همیشه باهامه ،چه شکوهی داره تنهایی آدما .

پرستو

سیاوش قمیشی 

دلم میخواد مثل غریبه

یه گوشه دنجی بشینم

با خودم تنهای تنها و بی کس

دلم میخواد مثل پرستو

کوچه های غم و ببینم

که دیگه میخوام کوچ کنم بمیرم

دل تنها و غمینم به هوای دل دیگه پر نگیره

تک و تنها و سبکبال دیگه هرگز به هوایی پر نگیره

 

محفل دوستان

حبیب

از خرابه ای میگذشتنم خانه ام به یاد

دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد

سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه وار

محفل دوستان یکدلم آمد به یاد