«1»

آسمان می گریست...
وبادها، شیون کنان فریاد می کشیدند: ای آسمان، اشک بریز
که هر قطره اشک تو در بیکران زمین، ستونی بر بنای زندگی است.
آسمان می گریست... می گریست...
در پهنه ی کران ناپدید آسمان، جز ناله ای زائیده از بر آشفتگی اشکهای بی امان و عصیان ابرهای سر گردان خبری نبود...
و دریاش، در کشاکش انقلاب امواج دیوانه، همچنان حماسه ی بی پایان مرگ صیادان را می سرود...
و در ساحل سر سامگرفته ی دریا ی بیکرانه، ماهیگیر، تور پاره پاره بشانه، خود را برای یک سفر شوم شبانه، آماده می کرد...
«2»
آسمان می گریست...
. ماهیگیر، اسیر قهر آشتی ناپذیر آسمانا! قهری که یک مرگ نابهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را، به قصد درو کردن ماهی، به دل هزار پاره دریا می کاشت...
ساحل، از ساعتها پیش، در ظلمت یک مسافت طی شده، گم شده بود.
. آن طرفتر ساحل در تنگنای یک کلبه ی محقر، همآغوش با یک زندگی فراموش شده ی مطرود ، دست کوچک دختری چهار ساله، و دیده نگران همسری با نگاه تب آلود، نگران بازگشت ماهیگیر بود...
و دریا همچنان حماسه بی پایان مرگ صیادان بی پناه را می سرود...
«3»
آسمان می گریست...
و هنگامی که ماهی گیر، به خاطر نان خانواده مختصری که داشت، پای شکننده ی مرگ را به زنجبر امواج دریای مست می بست...
در آن طرف ساحل، سکوت کلبه ماهیگیر را ، ناله شبگیر دخت چهار ساله اش، آهسته در هم شکست: دخترک در حالی که با نگاه نگران، در چهار سوی کلبه پی پدر خویش می گشت: با ناله ای حزین از مادرش پرسید که : «مامان.... بابا جون ... برنگشت؟!
در حقیقت او پدرش را نمی خواست...
او ماهی کوچکی را می خواست که پدرش هرشب-پس از مراجعت از سفر های شبانه ی دریا به او ، به دختر نازنینش، هدیه می کرد...
وتا سپیده صبح، دخترک بی نوا ، با نگاه بیگناه، پی با با جنش گشت. و تا سپیذه ی صبح، بابا جون دخترک ، ماهیگیر بی پناه از دریا بر نگشت..
«4»
چند ساعتی بود که دیگر:
آسمان نمی گریست... و دریا، خاموش بود...
بادهای سرگردان خوابیده بودند...
طوفان هم خوابیده بود...
وآفتاب، ساعتها پیش،طومار حکومت شاعرانهی ماه را، در بسیط افلاک، در هم نوردیده بود...
و از ساعتها پیش ريا، همسر تیره بخت ماهیگیر، دختر چهار ساله اش بدوش در بسیط ساکت و ماتم زده دریا، ساحل به ساحل، سراغ همسر گمشده اش را می گرفت...
و دریا در مقابل استغاثه ی زن تیره بخت، به طور وحشتناکی، لال شده بود...
و سه روز و سه شب... پی ماهیگیر گشتند... تا آنکه:
غروب سومین روز، لاشه یخ بسته او را ،لابلای کفنی پاره پاره که در قاموس ماهیگیران (تور)ش می نامیدند، در گوشیه ی نا شناسی از سواحل آشنا یافتند...
و در بساط او، همراه جسدش، جز یک ماهی کوچک که لا بلای مشت یخ زده اش جان می کند، هیچ نیافتند.