سنگ
سنگ روی سنگ میگذاری زیر ریزش یکریز آسمان و سر بلند نمیکنی تا کسی گمان نبرد که
اشکهایت را پنهان میکنی به بهانهی باران. سنگ بر سنگ میچینی تا ستونی شود بلند, تا روزی
دستت را بگیرد و با تو بر فراز سنگها بایستد و زندگی را فریاد بزند.
سنگ روی سنگ میلغزد و میغلتد و فرومیافتد و تو بیوقفه سنگ روی سنگ میگذاری و میچینی و
وامیچینی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی که پس از بارش باران بستر
رنگینکمان میشود.
تو سرگرم و دلگرم سنگها میشوی و قطرات باران رنگهایت را میشویند و میبرند و تو دیگر رنگارنگ
نیستی، بیرنگ شدهای مثل رنگی پریده که نبوده است و نیست.
تو به سنگها خیره می شوی و کسی خاک میپاشد انگار در چشمهایت و آسمان ترک بر میدارد و
رنگینکمان نیست میشود و توفان درمیگیرد و تو هیچ نمیبینی و سنگ بر سنگ میچینی.