پاسخ مور

حضرت سلیمان بر گروهی از موران گذشت ، جملگی از برای خدمت حاضر شدند ، مگرموری که تلی از خاک پیش لانه اش بودو او چست و چالاک ، چون باد ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد .

سلیمان او را احضار میکند ومیگوید : با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی ، نتوانی این تل خاک را از پیش برداری . مورچه در پاسخ گفت : بر موری عاشقم ! او بر گرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است .میکوشم تا آنرا بر گیرم و به وصال برسم . اگر هم نتوانم ، دست کم اینست که مدعی دروغزن نیستم:

تو منگر در نهاد و بنیه ات من
نگه کن در کمال همت من
اگر این خاک گردد ناپدیدار
توانم گشت وصلش را خریدار
وگر از من بر آید جان در این باب
نباشم مدعی، باری و کذاب

(نقل از الهی نامه عطارنیشابوری)

عکس العمل شما در مواجهه با نا ملایمات زندگی چگونه است؟

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"

دستیابی به عشق

 

1-  باور داشته باشید که شما هم می توانید به یک رابطه دراز مدت ،رمانتیک و شگفت انگیز دست یابید.

2- فرد مناسب حال خود را تعریف کنید.

3- بیاموزید چگونه افراد ناشایست و نامناسب حال خود را شناسایی کنید.

4- با افراد نامناسب حال خود رابطه بر قرار نکنید.

5- خود را در محیطهایی قرار دهید که فرد مورد نظر شما در آنجا به فعالیت می پردازد.

6- بر ترس خود از آنکه طرد گردید و یا مجددا" تنها بمانید.

7- از وابستگی خودداری کرده و سعی کنید آزاد زندگی کنید.

اثرات مثبت دعا کردن در حق دیگران

فرانک لوباخ در اثر عالی خود بنام " دعا عظیمترین قدرت در دنیا " ، به روش جالبی اشاره دارد : او عنوان  می کند وقتی در خیابان قدم می زنیم، به همه ی کسانی که از کنار ما می گذرند" دعا برسانیم ". وی این روش را " نور افکنی " نام گذاشته است. او عابران را با دعا بمباران می کند و پیام عشق و دوستی به ایشان می رساند. می گوید گاهی افرادی که آنان را دعا می کند بر می گردند و به او لبخند می زنند.آنها ارتعاشات دعا را ، مثل جریان برقی که از سیم عبور می کند، دریافت می کنند.

ما هزاران دستگاه فرستنده داریم. وقتی از طریق دعا این ایستگاهها را بکار می انداریم، امکان دارد نیروی شگرفی در کسی که در حقش دعا شده و همچنین میان افراد بوجود آید. می توانیم با دعا قدرتی را به شخص برسانیم که هم نقش فرستنده و هم نقش گیرنده دارد.وقتی شما دیگران را دعا می کنید در واقع نگرش مثبتی نسبت به انان نشان می دهید و رابطه تان را به سطح بالاتری سوق می دهید. وقتی شما حسن نیت و بهترین روی خود را به کسی نشان می دهید، او هم بهترین روی خود را به شما نشان می دهد و در برخورد این بهترینهاست که تفاهم و دوستی توسعه می یابد.

 

قلب جغد پير شكست

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

 

ببخش و رها کن...

اگه قبلا یک اشتباهی کردی و بعدها متوجهش شدی و درصدد جبرانش براومدی به خودت افتخار کن.

اگه رفتی تا اشتباهت رو جبران کنی وبازهم به چشم یه مجرم بهت نگاه کردن ناراحت نشو، به دلت رجوع کن، به نیتت، به قصدت.تمام تلاشت رو بکن که جبران کنی و یه جاهایی هم بهتره خودت، خودت رو ببخشی و رها کنی....

یادت باشه ! اونها که از نیت تو و از تحول تو خبر ندارن، پس تو دلت براشون دعا کن که از شر قضاوتها رها بشن، تا زخمهای گذشتشون ترمیم پیدا کنه ، تا اونها هم مثل تو آزاد بشن ، از گذشته رها بشن، دردشون التیام پیدا کنه ، دعا کن که بتونن بخشش رو از ته دل تجربه کنن.

یه وقتهایی هم اشتباهی نکردی و راجع بهت اشتباه فکر کردن، بهت تهمت زدن بازهم ببخششون

نیک باشی و بدت گویند خلق        به که بد باشی و نیک ات بینند

 بدون اونها ترسیدن، بدون یه گوشه ذهنشون یه مشکلی جا خوش کرده بوده و بعد سر یه جریانی جرقه زده و شعله اش دامن تو رو گرفته ، ببخش. بذار این آتیش خاموش بشه بعدش هم اگه تونستی یه مرهم بذار رو زخمشون.

امروز من خودم را بخاطر.................بخشیدم و رها کردم

امروز من .............را بخاطر..............بخشیدم و رها کردم.

امروز و هر روز من آزاد و رها هستم. رها از زندان گذشته ها و آزاد در آسمان امروز.

 

امشب

دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم

امشب از اون شبهاست که من دوباره دیونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم
امشب از اون شبهاست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم فریاد بزنم
از این همه دربدری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

زندون دل

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی


می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

همه چیز به جز صدای او...

انتظار این شلوغی را هم داشتم. از طلبه و استاد و بازاری و... همه آمده بودند برای تسلیت و عرض ارادت خدمت حضرت استاد. به گردن همه حق داشت. استاد اخلاق بود و خودش هم متجلی آن. یکی یکی واعظان بالای منبر می رفتند و در وصف همسر مرحومه استاد حرفها می زدند و برایش از مردم فاتحه و صلوات کاسبی می کردند. مسجد هم مرتب پر و خالی می شد.
استاد روی صندلی چوبی کنار در نشسته بود. با یک دست عصا را نگه داشته بود و با دیگری، گاهی صورتش را می پوشاند و گاهی هم با دستمال سفیدش رطوبت چشمها را می گرفت. هر کسی هم که خارج می شد بلند داد می زد و تسلیت می گفت. گوش استاد سنگین بود. همه شهر می دانستند که استاد خوب نمی شنود. بعد از کلاس درسش همیشه گلو درد داشتیم. گاهی هم آرام تکه ای می انداختیم. استادی که گوشش سنگین باشد، شیطنت طلبه ها را دوچندان می کند.
بلند شدم که بروم. جلوی استاد که رسیدم خواستم مثل همه بلند عرض تسلیت کنم که پشیمان شدم. گفتم از صبح این همه آدم بزرگتر و مهمتر از من آمده اند و تسلیت گفته اند و رفته اند. چه دردی از این پیرمرد رنجور باز شده که من بتوانم. همینطور که از جلوی استاد رد شدم آرام فقط برای ادای رسم زیر لب گفتم تسلیت حضرت استاد. بدون آنکه صورتش را از پشت دستش بیرون بیاورد جواب داد: ممنون جوان. اجرکم عند الله. سر جایم میخ کوب شدم. حواسم را جمع و جور کردم ببینم کسی قبل از من بلند تر گفته که استاد جواب او را داده باشد ؟ ولی کسی را نیافتم. دو باره آرام پرسیدم: حضرت استاد جسارتا فردا کلاس را تعطیل می کنید؟ اینبار صورتش را که حزن درش موج می زد بالا آورد و گفت نه جوان. انشاالله اگر زنده بودم کلاس درس تشکیل می شود. مانده بودم چه بکنم. یعنی استاد شنوایی اش را باز یافته؟
روی برگشتن دوباره به داخل شبستان مسجد را نداشتم. در حیاط کنار حوض منتظر ماندم. مهمانها هم یکی یکی رفتند. استاد هم بلند شد. چیزی کف دست مستخدم مسجد گذاشت و عصا زنان از پله ها پایین آمد. فرصت را غنیمت شمردم و خودم را به او رساندم. برای اطمینان کامل آرام سلام کردم و جواب سلامش دیگر جای شکی برایم نگذاشت. گفتم استاد بحمد الله شنوایی تان را بدست آورده اید. شفا گرفته اید. استاد ایستاد. نگاهی به من کرد و با تبسم همیشگی اش که این بار با حزن مخلوط شده بود گفت : من مریض نبودم که شفا بگیرم. عجولانه پرسیدم ولی شما مقداری گوشهایتان سنگین بودند همه می دانند این را. دو باره با لبخندی پاسخ داد: خودم را به کری می زدم. و به طرف درب مسجد به راه افتاد. هیجان دانستن دلیل این همه سال تظاهر به کری، آن هم برای چنین شخصیتی، داشت دیوانه ام میکرد. دلم را به دریا زدم و دوباره به سمتش دویدم.
استاد جسارت است می توانم بپرسم چرا این همه سال... چشمانش که به چشمم افتاد سرم را پایین انداختم. خجالت نگذاشت ادامه بدهم و استاد هم فهمید. انگار بغضی را بزور پایین داده باشد گفت: چهل سال پیش وقتی همسرم آمد به خانه ام همدیگر را نمی شناختیم. روز اول زندگیمان بدون کلمه ای حرف بود. نه من روی حرف زدن داشتم و نه حجب و حیای دخترانه او اجازه میداد که چیزی بگوید. نشسته بودم در اندرونی منزل که ایشان سینی چایی آوردند. وقتی نشستند نا خود آگاه صدایی از ایشان بلند شد. از همان لحظه برای اینکه خجالت ایشان را نبینم خودم را به کری زدم...
چشمانش پر از اشک شد و همینطور که به راهش ادامه میداد گفت: فکر نمیکردم بعد از خانم زنده بمانم چه برسد به اینکه مجبور شوم دوباره همه چیز را بشنوم. همه چیز به جز صدای او...

جستجوی سکه

روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه ان هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!! او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد. یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت. اما در برابر بدست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش رنگین کمان و منظره ریختن برگها در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

ایمان

مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

آنتوان دوسنت اگزوپري

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو" اثر "آنتوان دوسنت اگزوپري" را مي شناسند. اين داستان از معروف‌ترين داستان‌هاي کودکان و سومين داستان پرفروش قرن بيستم در جهان است. در اين داستان اگزوپري به شيوه‌اي سورئاليستي و به بياني فلسفه اي به دوست داشتن و عشق و هستي مي‌پردازد. طي اين داستان اگزوپري از ديدگاه يک کودک پرسش‌گر سوالات بسياري را از آدم ها و کارهاي آنان مطرح مي کند. اين اثر به 150 زبان مختلف ترجمه شده‌ است و مجموع فروش آن به زبان‌هاي مختلف از هشتاد ميليون نسخه گذشته است، اما شايد همه ندانند كه نويسنده ي داستان يك خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد و كشته شد.

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد. او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه اي به نام "لبخند" گرد آوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند، او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم."جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم گفتم شايد از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را بازرسي كرده بودند در رفته باشد خوشبختانه يكي پيدا كردم و با دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود. فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟" به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزديكتر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد... ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت و به او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد. مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.

پرسيد: "بچه داري؟" با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :"آره ايناهاش" او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد. گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند. چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند. قفل درب سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد! نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند!!!
تنها يك لبخند زندگي مرا نجات داد !

بله لبخند بدون برنامه ريزي، بدون حسابگري، لبخندي طبيعي، زيباترين پل ارتباطي آدم هاست. ما در حيات خود لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم، لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي، لايه موقعيت شغلي و اين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم. زير همه اين لايه ها (من) حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم، من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هاي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند و سبب تنهايي و انزواي ما مي شوند.

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است، آدمي به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي (من) طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.

بهترین روز زندگی

عده­ای دوست در یک میهمانی شام گرد هم جمع شده بودند.. هر یک از آنها خاطراتی از گذشته تعریف می­کردند،
یک نفر پرسید: بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟
زن و شوهری گفتند: بهترین روز عمر ما روزی بوده که ما با هم آشنا شدیم.
زنی گفت: بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد.
مردی گفت: روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بوده است. آن روز، باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازه­ای را شروع کنم و از آن روز از هر قسمت زندگیم راضی بودم.
این گفتگو ادامه داشت تا اینکه نوبت به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود. از او پرسیدند: بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است؟
زن گفت بهترین روز زندگی من امروز است. زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمندتر است. من نمی­توانم دیروز را بدست بیاورم و آینده هم مال من نیست. اما امروز مال من است.. تا آن را هر طوری که می­خواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر می­کنم.

خلوتی با خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

خانه دوست کجاست

 

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست...

كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو..

 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد...

 شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست...

 شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست...

 بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم..

 اي دوست خانه دوستي ما اينجاست...

 تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست...

 

من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم.

من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.

من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم

ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم. 

                                                                   منبع: عشق بدون قید و شرط

یا لطیف

خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .


مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن


شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .


ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .


ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري


ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .


خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .



خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

الاغ و چاه

روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن.
صاحب الاغ كه نمي‌دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت: « چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود: الاغ هم كه پير است بنابر اين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد».
صاحب الاغ تصميم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمك كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد.
هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاك به درون چاه كردند.
با ريخته شدن خاك به درون چاه الاغ شروع به بي‌قراري كرد و خود را به ديواره‌هاي چاه مي‌زد و با صداي بلندي عر و عر مي‌كرد.
اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود، آيا الاغ بيچاره واقعاً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود.. صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاك به چاه ريخته مي‌شود الاغ خاك را از پشت خود مي‌تكاند و روي آن مي‌ايستد.
با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاك از روي خود و ايستادن روي لايه‌هاي جديد خاك به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.
انسان هم در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته مي‌شد) زيادي روبرو مي‌شود. اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون مي‌آيد كه نگذارد آنها او را از پاي درآورند و زندگي را براي او مختل كنند. انساني پيروز است كه از مشكلات به نفع خود استفاده كند و با غلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كند.

همهء ما از چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي‌يابيم و به زندگاني پر نشاط و موفقي دست پيدا مي‌كنيم.

وصیت نامه ادوارد ادیش

 وصیت نامه ادوارد ادیش
>
> یکی از بزرگترین تاجران امریکایی
> در سن 76 سالگی ...
>
>
>
> من ادوارد ادیش هستم که برای شما
> می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران
> امریکایی با سرمایه ای هنگفت و
> حساب بانکی که گاهی خودم هم در
> شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می
> شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا
> که گویا همواره به وجودم وحی می
> شود چه چیز را معامله کنم تا
> بیشترین سود از آن من شود  ، البته
> تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات
> دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک
> ندارم سهم موثری در موفقیتهای من
> داشت .
>
> یادم هست وقتی بیست ساله بودم
> خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم
> سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و
> موفقترین مرد دنیا خواهم بود و
> عجیب است که حالا با داشتن سرمایه
> ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می
> کردم باز از این حس زندگی بخش در
> وجودم خبری نیست .
>
> من در سن 22 سالگی برای اولین بار
> عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها
> یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در
> نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی
> وقتها با تمام وجود هوس می کردم
> برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای
> ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند
> و کاش آن روزها کسی بود به من می
> گفت که راه ابراز عشق خرید کردن
> نیست که اگر بود محل ابراز عشق
> دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها
> می شد !!
>
> کسی چیزی نگفت و من چون هرگز
> نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم
> هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به
> آن دختر ابراز کنم و او هم برای
> همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم
> خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به
> دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم
> نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد
> کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت
> باش و عجیب که قلبم تا همین امروز
> هم ساکت مانده است ...
>
> و زندگی جدید من آغاز شد …
>
> من با تمام جدیت شروع به اندوختن
> سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام
> آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید
> برای اثبات کسی بودن راههای دیگری
> هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به
> ذهن من نرسید ...
>
> دیگر حساب روزها و شبها از دستم
> رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم
> دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم
> به من نزدیکتر می شد ، راستش من
> تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می
> خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت
> هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان
> اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام
> آدمهای دوروبرم را وادار به
> احترام می کرد و من چه خوش خیال
> بودم ، خیال می کردم آنها دارند به
> من احترام می گذارند اما دریغ که
> احترام آنها به چیز دیگری بود .
>
> آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که
> اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از
> زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به
> هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم
> بیشتر می خواستم ، به هر پله که می
> رسیدم  پله بالاتری هم بود و من
> بالاترش را می خواستم و اصلا
> فراموش کرده بودم اینجا که
> ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم
> بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش
> را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ
> شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی
> و کجا به چه چیز برسم این را خودم
> هم نمی دانستم !
>
> اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها
> ی زیادی بودند که دلشان می خواست
> به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان
> برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم
> تنها برای خودم و افسوس و هزاران
> افسوس که من آن روزها آنقدر وقت
> نداشتم که این یکی دو نفر را از
> انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده
> بودند پیدایشان کنم ، من هرگز
> پیدایشان نکردم و آنها هم برای
> همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن
> آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم
> هجوم آورد . من روز به روز میان
> انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم
> و خنده دار و شاید گریه دارش
> اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر
> نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب
> زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر
> چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور
> بود ...
>
> و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به
> دوش زندگیم راه می رفت و هرگز
> نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده
> بود ؟
>
> ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول
> چراغ جادوست که اگر بیاید تمام
> آرزوها را براورده می کند و من با
> هزاران جان کردن آوردمش اما نمی
> دانم چرا آرزوها ی مرا براورده
> نکرد ...
>
>  کاش در تمام این سالها تنها چند
> روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه
> روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا
> غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را
> دعوت به آرامش می کرد  .
>
> کاش وقتهایی که برف می آمد من هم
> گوله ای از برف می ساختم و یواشکی
> کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس
>  پیدا کردنم تمام راه را بر روی
> برفها می دویدم .
>
> کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران
> راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می
> خواندم ،
>
> کاش با احساساتم راحتر از اینها
> بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک
> دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم
> قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
>
>
> کاش من هم می توانستم عشقم را در
> نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم
> عشق را می گفتم ...
>
> کاش چند روزی از عمرم را هم برای
> دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر
> گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می
> کردم ...
>
> شاید باورتان نشود ، من هنوز هم
> نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق
> کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه
> حسیست تنها می دانم عشق نعمت
> باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود
> من بهتر از اینها زندگی می کردم ،
> بهتر از اینها می مردم .
>
> من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که
> آدمها را بزرگتر می کند . درست است
> که می گویند با عشق قلب سریعتر می
> زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از
> دست و پای آدم می رود  اما همانها
> می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش
> من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم
> ...
>
> کاش همین حالا یکی بیاید  تمام
> ثروت مرا بردارد و به جایش آرام
> حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه
> کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و
> در این تنهایی پر از مرگ مرا از
> تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد
> ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا
> دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ
> همواره به خاطرش خواهم ماند ،
> بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این
> زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این
> روزها کم می شود .
>
> راستی من کجای دنیا بودم ؟
>
> آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
>
>
> اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و
> در این دقایق پر از تنهایی به من
> بگوید که مرا دوست داشته است ...
>

عشق نيروي خلاق

يك استاد جامعه شناسي به همراه دانشجويانش به محله هاي فقير نشين بالتيمور رفت تا در مورد دويست نوجوان و زندگي فعلي و آينده آنها تحقيقي تاريخي انجام دهد. از دانشجويان خواسته شد ارزيابي خود را در باره تك تك اين نوجوانها بنويسند. دانشجويان براي همه آنها يك جمله را تكرار كردند:
«او شانسي براي موفقيت ندارد.»
بيست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسي ديگري به سراغ اين تحقيق رفت. او از دانشجويانش خواست كه دنباله اين تحقيق را بگيرند و ببينند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثاي بيست تن از آنها كه از آن محل اسباب كشي كرده يا مرده بودند، از ميان 180 نفر باقيمانده 176 نفر به موفقيتهاي غير عادي دست پيدا كرده و وكيل، پزشك و تاجر شده بودند.
اين جامعه شناس حقيقتاً متحير شده بود و تصميم گرفت روي اين موضوع تحقيق بيشتري انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پيدا كند و از تك تك آنها بپرسد:
«دليل موفقيت شما چيست؟»
و پاسخ همه يكسان و سرشاراز عشق بود:
«دليل موفقيت ما معلم ماست.»
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسي جستجو كرد و او را كه حالا پيرزني فرسوده، ولي هنوز هم بسيار هوشمند و زيرك بود پيدا كرد تا از او فرمول معجزه گري را كه از نوجوانهاي محلات فقير نشين، انسانهاي شايسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهاي معلم پير برقي زدند و لبهايش به لبخندي عطوفت آميز از هم گشوده شد. پاسخش بسيار ساده بود. او با كمال لطف و تواضع گفت:
- من عاشق آن بچه ها بودم.

دروغ یک مرد

يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي کني؟ هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شکن جواب داد: " نه. " فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي کني؟ هيزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شکن فرياد زد " آره " . فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه" هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته ي من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز" نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره. نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد.

تقويمدانشگاهي من


شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هرجا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد

من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه بچه ها مي گفتن اسمش مريمه

از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم

يك شنبه : امروز ساعت 9 بهدانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و ميخنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چيبود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه

مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواددل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شماچه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم

دوشنبه : امروز به محض اينكه وارددانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواستمن كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منماز مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا همازدواج كنم

سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگسنه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟

من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته ولي منمي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستمهم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كهداشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه مااردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجيهم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهوننيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه

پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به ناماحمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خوادكه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدمعجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هواز خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمياز من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اماعمرا باهاش ازدواج كنمراستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كهبه نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد

شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدمصبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جوابنوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير

راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه
پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم

پندي عبرت آموز !!!

مي گويند اسكندر تصميم گرفت براي تصاحب كشور چين به آن كشور لشكر كشي كند . پس چندين روز به اطراف اولين شهر رسيد و شهر را محاصره كرد و خيمه اي براي خود بر پا نمود . در يكي از روزها فغفور پادشاه چين , در هيبت درباني به خدمت اسكندر رفت و گفت : پيغامي از طرف پادشاه دارم كه بايد در خلوت آن را بگويم . به دستور اسكندر ملازمان از خيمه بيرون رفتند . هنگامي كه خيمه خلوت شد وي رو به اسكندر كرد و گفت : فغفور منم .
اسكندر تعجب كرد و گفت : چگونه جرات كردي به تنهايي به اين مكان بيايي !!!
فغفور گفت : من تو را عاقل مي دانم . هيچگاه بين منو تو عداوتي وجود ندا شته اسظت . امدم تا هر چه از من مي خواهي قبول كنم . اسكندر گفت : خراج دو سال را از تو مي خواهم ؟ فغفور پس كمي تفكر سر را به علامت رضايت تكان داد و گفت : اگر فردا پادشاه قصر را به قدوم خود منور كند ,غذايي با هم مي خوريم و من اين مبلغ را تقديم كنم .
روز بعد اسكندر به دربار رفت و فوج عظيمي از سپا هيا ن آن كشور ديد .
پس مدتي غذا را در ظروفي از جواهر اوردند .
پادشاه رو به اسكندر كرد و گفت : پادشاه هر قدر تمايل دارند ميتوانند از اين جواهرات و محتويات آن ميل كنند .
اسكندر گفت جواهرات را كه نمي شود خورد پادشاه چين گفت : پس غذاي سلطان چيست ؟ اسكندر گفت : مثل همه انسانها نان است ! پادشاه گفت اي اسكندر اي اسكندر مگر در خانه تو چند لقمه نان به دست نمي آيد كه براي گرفتن آن اين همه رنج و زحمت به خود مي دهي !!
اسكندر بعد از تفكري اظها ر داشت ,اگر اين سفر براي من هيچ چيز نداشت , پند عبرت آموز تو برايم كا في بود . اسكندر فرداي آن روز از چين خارج شد.

ملاقات با خدا

روزي پسر كوچكي تصميم گرفت به ملا قات خدا برود و چون مي دونست راه درازي در پيش دارد مقداري كلوچه و نوشيدني در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز كرد .
هنوز راه درازي نرفته بود كه در پارك چشمش به پيرزني افتاد كه روي صندلي نشسته بود و خيره به پرندگان نگاه مي كرد . پسرك كنار پيرزن نشست و چمدانش را باز كرد . مي خواست چيزي بنوشد كه متوجه گرسنگي پيرزن شد و كلوچه اي به او داد . پيرزن با حس سرشار از قدر شناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرك كرد . لبخندش آن قدر زيبا بود كه پسرك خواست براي ديدن دوباره آن مقداري نوشيدني نيز به او بدهد . لبخندهاي پيرزن پسرك را غرق در لذت كرد . آن دو تمام بعداز ظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آنكه كه كلمهاي بين آنها رد وبدل شوند .
با تاريك شدن هوا پسرك متوجه شد كه چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا برخاست . اما هنوز چند قدمي بر نداشته بود كه با سرعت به طرف پيرزن بازگشت و او را در آغوش كشيد و بار ديگر نظاره گر عميق ترين لبخند پيرزن شد .
مادر پسرك كه با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد علت شادي او را جويا شد . پسرك نيز در پاسخ گفت : * من امروز با خدا ناهار خوردم * و قبل از اينكه مادر چيزي بگويد اضافه كرد : * و لبخند او زيباترين لبخندي بود كه تا به حال ديده ام.*
پيرزن نيز سرشار از شادي به خانه بر گشت و در پاسخ پسرش كه از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت : * امروز با خدا در پارك كلوچه خوردم . او بسيار جوان تر از آن است كه انتظار داشتم.*

فرشته

كودكي كه آمادۀ تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:« مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد :«ازميان بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد.»
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.
-اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد:« فرشتۀ تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد:« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت:« فرشتۀ تو ، زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد دادكه چگونه صحبت كني.»
كودك با ناراحتي گفت:« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟»
خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت:« فرشته ات دستهايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.»
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام كه در زمين انسان نهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد:« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه دربارۀ من با توصحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد:«خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفأ نام فرشته ام را به من بگوييد.»
خداوند شانۀ او را نوازش كرد و پاسخ داد:«نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني.»

خر ما از كرگي دم نداشت !

شخصي از مردي طلبكا ر بود ودائما براي گرفتن طلب خود به در خانه او مي رفت . آن شخص نيز حاشا مي كر د. روزي طلب كار تصميم گرفت با
عده اي براي طلب خود به منزل آن شخص برود . مرد هنگام ديدن آن عده پا به فرار گذاشت و از طريق پشت بام خود را به حيا ط همسايه انداخت از بخت ب,مرد روي پير مردي افتاد كه مريض بود و بستگان وي دور او را احاطه كرده بودند. پير مرد بر اثر افتادن مر د از دنيا رفت . خويشان پير مرد همانند ديگران به تعقيب مرد بدهكار پيوستند .
مرد به بيا بان رسيد ديد اسبي افسار رها كرده و فرار مي كند . عدهاي كه در تعقيب اسب بودند فرياد مي زدند . مرد فورا سنگي برداشت تا جلوي اسب را بگيرد . همين كه سنگ را پرتاب كرد به يكي از چشمان اسب خورد و چشم او را كور كرد . صاحبان اسب نيز به تعقيب وي پرداختند . مرد همچنان كه فرار مي كرد به مجلسي رسيد . ديد خري روي زمين افتاده گروهي در صدد هستند تا او را بلند كنند مردم از مرد كمك خواستند . مرد خود را به آنان رساند و دم خر را گرفت كه بلند كند . ناگهان دم خر كنده شد ,صاحب خر نيز به تعقيب او پرداخت با لاخره مر د را گرفتند و نزد قا ضي بردند
در لحظه ورود به حكمه قاضي ,مرد به قاضي گفت اگر به نفع من قضاوت كني نانت در روغن است . قاضي تا آخر قضيه را گرفت
اولي گفت : جناب قاضي اين مرد مبلغي به من بدهكار است نمي دهد .قاضي گفت سند داري ؟ مرد گفت : سند ندارم . قاضي گفت پس ادعاي بي موردي ميكني ! مرد بدهكار از دادگاه خارج شد . دومي گفت : جناب قاضي پدر ما مريض بود و اين شخص خود را از پشت بام به روي او انداخت و پدرمان از دنيا رفت ,اكنون ما از او ديه مي خواهيم . قاضي گفت : پدر شما چند سال داشت؟ گفتند : هفتاد سال . قاضي گفت : اين مرد سي سال دارد ,چهل سال خرج او را بدهيد تا به هفتاد سال برسد آن وقت ديه پدرتان را از او بگيريد. نوبت به صاحب اسب رسيد او نيز ماجرا را گفت وطلب غرامت كرد .قا ضي گفت بايد اسب را نصف كنيم,آن نصفي كه چشم سالم دارد هر چه قيمت داشت با نصف ديگر مقايسه مي كنيم ,بعد غرامت هر چه شد اين مرد ميدهد
آنها حرف خود را پس گرفتند . همين كه نوبت به صا حب خر رسيد ,گفت جناب قاضي خر ما از كرگي دم نداشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قصه عاشق

روزي پير معرفتي، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟
شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود ؟!
استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست . مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد ! دخترک اگر رفت، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي !!!

در كوله‌ات چه داري؟

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.


راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!

نامه ایی از خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر
می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من
بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی
منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک
صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.


خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن
دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با
خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان
می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم
نکردی.

تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای
انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از
روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه
انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.


موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به
اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً
به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من
همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از
آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو
چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز
منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از
قلبت که متشکر باشد.


خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته
باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق
تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.


آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت: خدا

یادمان باشد زندگی را سخت نگیریم و قرار نیست تمام روز های
زندگی آن جور که ما می خواهیم باشند
دلی پر از امید به خداوند و تنی سالم و زندگی شادی داشته باشید در پناه خدا