فرد
فِرِد خوشبخت ترین مرد گاردن گرو (گاردن گرو شهری است در اُرنج کانتیِ شمالی در ایالت کالیفرنیا) نبود. او ماشینش را كه در بزرگراه شماره22 خراب شده بود، به امان خدا رها كرده بود، و دو مایل باقیمانده تا خانه را پای پیاده آمده بود. آن روز صبح سگش گم شده بود، و گویا ماهیاش، آقا بلاب، داشت زكام میشد. او در راه خانه ناهار خریده بود، و وقتی به بورِتویش(نوعی غذای مکزیکی که در نان مکزیکی(تورتیا) میپیچند.
فرد میدانست كه در چنین روزهایی، فقط یك كار میشود كرد. در زندگی هر كس روزهایی هست كه جانش به لبش میرسد. او گوشی تلفن را برداشته و شماره گرفته بود. پیش از آنكه آن صدای آشنا بگوید بله، تلفن سه بار زنگ زده بود. فِرِد صدایش را صاف کرده بود.
«مامان؟»