نم نم باران

 چند ماه بیشتر با هم نبودیم، وقتی جدا شدیم،یا در حقیقت ،وقتی که گذاشت و رفت، برایم خیلی ناگهانی بود،قبلا"اشاره ای نکرده بود،این آخریها،گه گاه رد اندوهی را در چهره اش می دیدم،ولی هیچ وقت نپرسیدم،چون اعتقاد دارم که هر کس،زمانی،بی اراده میرود در پس توهای ذهنش و میخواهد در دنیای خودش باشد........و با همه اینها با هم بودیم تا آنروز صبح تعطیل آخر هفته که برای صبحانه در یکی از پاتق هایمان،روبروی هم نشستیم،بر خلاف همیشه ساکت و مغبون بود،و با فنجان قهوه اش بازی می کرد،سرش را پایین گرفته بود،به من نگاه نمی کرد و بنظر می رسید که در عالم خودش است،مزاحمش نشدم و خودم را با روزنامه صبح مشغول کردم.وقتی مانده قهوه اش را سر کشید،دیدم که دو خط اشک گونه هایش را شیار داده است ،قلبم فشرده شد،روزنامه را کنار گذاشتم ،ولی قبل از اینکه چیزی بگویم،او شروع کرد،بسیار شمرده و آرام وبا صدائی کاملا"اندوهگین :

((....می توانستم امروز نیایم،و تورا بنحو دیگری در جریان بگذارم،ولی اعتراف می کنم که چون عمیقا"به تو علاقه دارم،میخواستم این صبحانه را هم با تو باشم ....اما نمیدانم چطور شروع کنم،و سخت تر اینه که چطور تحمل کنم.....))

احساس بدی تنم را لرزاند،و دلشوره ناجوری در تمام رگهایم دوید،دلم نمیخواست ادامه بدهد.

وقتی مجددا"سکوت کرد و فنجان خالی قهوه را سر کشید،گفتم:

((....چه میخواهی بگوئی،چرا راحت حرف نمیزنی؟))

نگاهش را بصورتم انداخت،گردش اشک چشمانش را قرمز کرده بود،ولی سکوت را ادامه داد،نمیتوانست حرف بزند،مثل اینکه تحمل نگاه های پرسشگر مرا نداشته باشد،سرش را پائین گرفت.

داشت آشفته ام می کرد،دستهایش را گرفتم و با همه توانم تلاش کردم تا آرامش کنم ....و بی نتیجه،و ادامه سکوتی تلخ .... عاقبت همانطور که سرش پایین بود،با صدایی کاملا"بی رمق وتقریبا"نامفهوم گفت :

((....می خواهم خواهش کنم که به دیدارهایمان خاتمه بدهیم ....من تا یکی دو،روز دیگر به مسافرت

می روم....شاید وقتی برگشتم ....اگر برگشتم ،....با تو تماس گرفتم....دلم می خواهد،تحمل ندارم....))

داشت به قصد رفتن برمی خواست ....دستهایش را بیشتر فشردم و همانطور که در ذهنم می چرخید،((....شاید!...چرا شاید؟....))

گفتم :

((....چرا !....چی شده ؟....))

بلند شد،دستهایش را به دور گردنم حلقه کرد،....مرا بوسید،....اشکهایش را در تمام وجودم چکاند،و با صدائی خش دار گفت :

((....علتش را،بعدا"متوجه می شوی،فعلا"،بخاطر علاقه ای که به من داری،بیشترنپرس،بگذار به همین شکل تمام شود....))

بی اختیار گفتم :

((....تمام شود؟....))

پتک محکمی تمام وجودم را له کرد،.....منگ شده بودم .....بی کلام با او حرف می زدم ....

دستهایش را به آرامی از روی شانه هایم جمع کردو....رفت ....

..........................

 

از همان روزی که دیدمش یک جوری شدم،حالتی که تا آنموقع برایم غریب بود.....درست همانی بود که می خواستم.بعد از برخورد اول دیدنهایمان که ادامه پیدا کرد،فهمیدم اشتباه نکرده ام.

کم کم به هم نزدیک شدیم.

وقتی قرار اولین ملاقات را با او گذاشتم،فکر نمی کردم بیاید،....یک بعد از ظهر اواخر زمستان، هوا کمی سرد و ابری بود،میز کنار در ورودی روبروی خیابان،((کافی شاپی)) را انتخاب کردم و با حل جدول مجله ای که همراه داشتم ور میرفتم،و بی تاب،دم به دم ساعتم را نگاه میکردم  .... و در این عذاب بودم که،گاه زمان چقدر لنگ میزند وبه واقع انتظار چقدر سنگین و طاقت سوز است ،....

داشتم بی حوصله می شدم که صدایش در گوشم پیچید....ورودش را متوجه نشده بودم....

((....چقدر،ساعتت را نگاه می کنی ؟دیر که نشده ....))

خجالت کشیدم،....شادی قشنگ صورتش آرامم کرد،....پیشنهاد قهوه ام را رد کرد،و گفت :

((....برویم بیرون،زیر سقف دلم می گیرد.... اگر موافق باشی در همین پارک روبرو، قدم بزنیم،من هوای ابری را دوست دارم....))

آن پارک شد،یکی از پاتق هایمان،.....ساعتها با هم حرف می زدیم .....

من تنها بودم،برای تحصیل آمده بودم،سالهای آخرش را می گذراندم....و او ازدواج بسیار کوتاه و ناموفقی را پشت سر داشت،و مثل من تنها بود،.....طنز را خوب می فهمید،و خنده هایش صدای مطلوبی داشت ....هر دو قدم زدن در پارک و از هر دری صحبت کردن را دوست داشتیم،....یک روز که به هم رسیدیم،نم نم باران شروع شد،چتر همراه نداشتیم،دستش را آونگی تکان دادم و گفتم :

((....چه باران باحالیه ....))

گفت :

((...ما که می نخورده ایم ....))

......و رفتیم ،می خوردیم،و باز توی باران راه افتادیم،توی نم نم باران بهاری،و برایم خواند:

((....نم نم باران به می خواران خوش است  رحمت حق برگنه کاران خوش است ....))

و با گفتن کلمه ((گنه کاران))،با انگشت به هر دویمان اشاره کرد.

عادت یا درحقیقت علاقه خاصی به آنچه که از نظر من عادی نبود داشت ،....مثلا"هر از گاهی دلش می خواست که سری به وادی رفتگان بزنیم،عدم علاقه مرا می دید تعجب می کرد.

((....مگر نه،اگر خوش شانس باشیم ،بالاخره یک چنین جائی خواهیم آمد،

و برای ابد هم همین جا خواهیم بود،اینکه اکراه ندارد....بر فراز اینجا،هزاران آرزو وعشقهای ناتمام موج می زند،فقط کافی است که به یک سنگ با تمرکز نگاه کنی،خواهی دید که از خود رها می شوی ....من هر وقت از این وادی بر می گردم،احساس سبکی می کنم ،حس می کنم ذهنم می شود بومی کار نشده ،که آماده ام ،تا هر نقشی که می خواهم بر آن بزنم....))

یکروز به او گفتم :

((ما بدون اینکه،کاملا"در یک روال فکری باشیم ،خیلی به هم نزدیکیم،من واقعا"از با تو بودن لذت می برم،شاید،بیشتر بدین خاطر است که توان فکری ودانسته هایمان در یک توازن قابل قبول است ....))

در جواب گفت:

((....منهم همین احساس را دارم ....بودن و صحبت کردن با تو به من آرامش می دهد....

و متوجه هستم که بیشتر مواقع هوای مرا داری،و همین خوشحالم می کند....))

هر دو تنها بودیم،هم زبان و همراه نداشتیم،بهم که رسیدیم جذب شدیم،و تصمیم گرفتیم که دوستیمان را ادامه بدهیم . دوستان دیگری هم بودند،ولی نه همیشه،....گاه به اتفاق آنها،جائی جمع می شدیم،از هر دری گپ می زدیم،از دل مشغولیهایمان برای هم می گفتیم ،و گاه بعضی از نوشته هایمان را می خواندیم ،....دوره خوبی را می گذراندیم ....در یکی از همین نشستها برایمان خواند

((....خوش بحال درختها،که بر عکس آدمها،وقتی کرک و پرشان ریخت ،با فصلی دیگردوباره شروع می کنند....تا هستند،که گاه خیلی هم میمانند،سالی یکبار تازه و جوان می شوند،و از افسردگی و دل مردگی خبر ندارند،و اگر هم دارند،بریده کوتاهی است،و تا به خودشان بیایند دوباره سر سبز می شوند،وبه ریش زمانه

می خندند....))

اتومبیل کوچک جمع و جوری داشت ،....بر خلاف من که در آمد مشخص و مستمری نداشتم،وبا کارهای گه گاه،پولی را سر هم می کردم،وضع او روبراه تر بود،و نشان می دادکه معلمی را دوست دارد،....وقتی از بچه ها حرف می زد،وجودش پر از شوق می شد....

یک روز که رفتم مدرسه اش تا خواهر زاده ام را تحویل بگیرم،تصمیم گرفتم با او آشنا شوم،و تنها بودن او،که بعدا"آنرا متوجه شدم،بیشتر مشتاقم کرد....یک هفته،قبل از جدایی،وقتیکه مثل همیشه،به اتفاق قدم می زدیم،وبه صحبت از همه جا مشغول بودیم،به او گفتم:

((....افسانه،می خواهم مطلبی را بگویم.....))

نگاه آرام و کنجکاوش را به رویم ریخت وبسیار شمرده گفت:

((...نه،کمال،لطفا"،مطلبت را عنوان نکن،باشد برای بعد،کمی به من وقت بده،...))

کاملا"متوجه شده بود که چه می خواهم بگویم،تعجب کردم،..چرا مانع شد؟....و آنروز صبح فهمیدم و بیشتر،وقتی که حدود یکماه پس از آن یادداشت کوتاهش را دریافت کردم.

((...آنروز صبح که تو را آزردم و بی بیان علت تنها رهایت کردم و رفتم،یکی از دردآورترین روزهای عمرم بوده است،.....فکر نمی کنم،بتوانم نگاه پرسان و معصوم تورا فراموش کنم،

....ایکاش همان ملاقات اول را که تو مرتب ساعتت را نگاه می کردی و به گفته خودت،کم کم داشتی راضی می شدی که نخواهد آمد،نیامده بودم،و مانع می شدم که چیزی شروع بشود،شروعی که مثل سالک جایش برقلبهایمان مهر زده است....

برایت سوگند می خورم،که با شروع آشنائیمان،من کمترین اطلاعی از آنچه که بعدا"برایم پیش آمد نداشتم....نمی خواهم حتی یک لحظه تصور کنی که من دانسته با توبازی کردم....

بیشتر از یکماه از اولین دیدارمان نگذشته بود که سردردهایم شروع شد،من تا مدتها آنرا جدی نمی گرفتم،اگر یادت باشد،یکی دوبار آنرا عنوان ولی بعد که شدت گرفت و مراجعه به طبیب،زنگی به صدا در آورد،آنرا از تو پنهان کردم،تا وقتی که رسما"به من اعلام شد که بایستی شیمی درمانی را که باعث ریزش موهایم میشد آغاز کنم،....دیگر ادامه را صلاح ندیدم و تو را تنها گذاشتم،....میدانم که هر روز حالم بدتر می شود.....

امیدوارم،مرا بخواطر همه آزردگی هایی که برایت درست کرده ام ببخشی....

گفته ام که در همین جا،در یکی از همان مکانهائی که گاه با هم می رفتیم،خانه تنهائیم را بنا کنند.اگر درست باشد،آمدنهای هر از گاه تو را احساس خواهم کرد....

به آن خوشبختی که پیشنهاد تو را قبول خواهد کرد،بگو که ما فقط مدت کوتاهی دو دوست بودیم.

....هر گاه فرصت داشتی،و خواستی سری به من بزنی،کوشش کن روزهایی باشد،با نم نم باران،تا خاطراتمان آبیاری شود....))